قهرمان ميرزا عين السلطنه

3301

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نتوانم فحش بدهم و حرف بزنم . ثالث به صفر على . سيد بزرگ عمامهء خود را برداشته با ملا يوسف آمين مىگفتند و بر شدت نه‌نه خانم مىافزودند ! آنها كه رفتند شيخ حسين عيالش را برد خوبان نزد آن يكى . نه‌نه خانم ناخوش شده و افتاده است . از همه بامزه‌تر پادردى دارد التماس كرد كه من از شهر براى او يك بطرى عرق بياورم . من هم يك بطرى آب پر كرده گفتم يك فنجان عرق داخل آن كردند و پس از آن‌كه آمد ببرد گفتم اين دواى اصلى است ، نه بو دارد نه مزه . مثل آب مىماند . گفت خدا شما را عمر بدهد . حالا از آن هم مىخورد و مست مىكند و بعضيها كه مسبوق هستند معلوم است چه حال پيدا مىكنند و هرچه هم شب گفته باشد صبح مىگويد مست بودم و خوب كردم . ديگران كه نمىدانند از آن جمله خود صفر على است باور مىكنند . اين دو عروسى . سيمى زن ملا رستم را ملا ولى گرفته اما آن خنده و تماشائى نداشت و ندارد . ميرزا حسن خان نيامد كاغذى نوشته بود كه خوب است افراسياب خان را هم دعوت كنيد چون نظارت دارد . اين مسئله را نوشته بود كه من ايراد كنم به او چه مدخليتى دارد . جواب عرض نمودم افراسياب خان سر جنگ دارد يك دفعه پيغام داد مىآيم نيامد . دو دفعه دعوت كردم اعتنا ننمود . حساب ما هم خوب است دوستانه مىگذرد . ايشان هم نظارت يا دخالت ندارند . اين حساب هم خيلى سهل و ساده خواهد گذشت . دو كلمه حكم است كه ملاحظه نموده و دو شب به قدوم ميمنت لزوم قلعه را رشك خلد برين مىفرمائيد . مشكل باز بيايد و ناچارم آن كاغذ اتمام حجت را كه به مهر ملا يوسف و آقا سيد بزرگ سواد برداشته‌ام روانه دارم هرچه مىشود بشود . نامه به عماد السلطنه قونسل هم توسط عدل الممالك مرا منع نموده بود كه ديگر مطلبى مستقيما به حكومت ننويسم . هرچه هست به خودش نوشته شود . خيلى كاغذ نوشتيم . به آقاى عماد السلطنه هم نوشتم . فرمايشات شما معلوم است از نشئه و بخار و حرارت يخ‌هاست . حميده خانم بود كه از صد بطرى شراب خلد اثرش بيشتر است . حق است من هم جاى شما بودم از اين بيشتر بدمستى مىكردم . باده دردآلودشان مجنون كند * صاف باشد مىندانم چون كند حالا يخ ماست كه اين نشئه را بدهد ، شراب ناب از دست آن محبوبه چه‌ها خواهد كرد . پس تشكر داريم كه شما عادت به شراب نداريد ! به قونسل پس از نوشتن تمام مطالب ( براى اين‌كه خودش طالب شده بود ) نوشتم ما در مقابل يك حاكم