قهرمان ميرزا عين السلطنه

3299

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شصت رأس مىشود ، دانه‌اى دو تومان صد و بيست تومان . كاغذ لغوى هم به من نوشته بود . جواب در اين‌بار سخت نوشتم و نوشتم اگر من بعد از اين مزخرفات بنويسد هيچ جواب نخواهم داد . ديشب كاغذجات زياد به شهر نوشته . غنى اذان صبح رفت . متصل بايد قاصد ما در راه باشد . اجارات من تمام مانده نقد و جنس مانده ديگر نمىتوانم آدم بفرستم از شهر مأمور خواستم . به لطف اللّه خان هم نوشتم اگر به شما اجازه مىدهند كه اينجا مأموريت بكنى نه همان مأمور احترامى باشى بيا و الّا اگر بيائى دستها را روى هم گذاشته شريك غم و غصهء من لازم نيست . دو نفر هم نوكر زرنگ از او خواستم تا اين كمك به ما برسد اقدامات نتيجه ندارد و آدمها را به دهات راه نمىدهند . سرماى وطن حالا اشعارى كه در روزنامه ديدم بنويسم بعد برويم سر عروسيها . نالم به وطن يا كه به سرماى زمستان * فرياد ز بىفكرى ما ملت ايران دوشينه به سرمازده‌اى سست و پريشان * برخورد نموديم به بالاى خيابان كز شدت سرماش به لب آمده بد جان * مىگفت كه اى خالق دادار جهانبان فرياد ز بىفكرى ما ملت ايران * نالم به وطن يا كه به سرماى زمستان هركس كه زبان‌باز بود جنس فضولش * از ميز ادارات يكى گشته تيولش سازند به هرمحفل و هرجمع قبولش * بر « خاكه » خورم غصه و غم يا كه به پولش فرياد ز بىفكرى ما ملت ايران * نالم به وطن يا كه به سرماى زمستان گرمند وزيران و وكيلان به فراغت * سيرند ز انواع غذاها به نزاكت بيچاره فقيرى كه ز بحران فلاكت * جان داده سر راه ز سرما و مذلت فرياد ز بىفكرى ما ملت ايران * نالم به وطن يا كه به سرماى زمستان گردن فكليها همگى رو به اداره * با دستكش و گالش و يك چتر سواره يك برج اگرش دير شود درهم و پاره * گويد وطنم در خطر و كم شده چاره فرياد ز بىفكرى ما ملت ايران * نالم به وطن يا كه به سرماى زمستان از يك طرف افتاده به هركوچه و بازار * نعش ضعفا و فقرا روى زمين‌خوار سرمازده و گرسنه بىيار و پرستار * از يك طرفى جمع پى درهم و دينار فرياد ز بىفكرى ما ملت ايران * نالم به وطن يا كه به سرماى زمستان