قهرمان ميرزا عين السلطنه
مقدمه 13
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
براى جلوگيرى از سلففروشى و خسارتى كه از اين راه به الموتى وارد مىشود مىنويسد « حالا اگر بشود شركتى تشكيل داد كه خودشان پولى بدهند امتعهء مرغوب خوب به قيمت مناسب بخرند هم منافع در آخر نصيب خودشان شود خيلى بهتر است اما مشكل مىدانم همچه چيزى بشود و حال آنكه اين شركتها خيلى منافع دارد . » يا اينكه در جائى مىنويسد « در خصوص طبيب مذاكره در شب عيد كردم به قدر يكصد تومان و چهار خروار گندم و برنج و چهار عدد گوسفند قول دادند كه از چهار ناحيه داده شود . قزوين كه رفتم انشاء اللّه يا طهران و وزارت علوم صحبت مىكنم اگر كمكى هم از آن وزارتخانه بشود ممكن است طبيبى بيايد . » باز هم مىنويسد « محمد على كوچنانى آبله كوب منحصر به فرد الموت را آوردند از شهر هم سابقا آبله فرنگى آورده بودند محض ثواب گفتم آنچه طفل در زوارك است آبله بكوبند و سفارش كردم چند روز ديگر با ماده آبله زياد بيايد و برود بالاروچ و ورك و گرمارود اطفال را آبله بكوبند » . متأسفانه فرصتطلبان الموت مجال انجام اين برنامهها را به او نمىدادند و همواره به آن عده از آشوبگران و سودجويان لعنت مىفرستاد كه مانع از آسايش و رفاه يك مشت كشاورز فقيراند و با كسى كه در جهت بهبود زندگى آنها قد علم كرده است به ستيزه برخواستهاند و فرصت چنين اقداماتى را به او نمىدهند . بارى اقامت پدرم در الموت و قزوين طولانى شد و مدت چهارده سال دوام گرفت با پيشآمدها و اتفاقات گوناگون كه به يارى خداوند در مجلدات بعد از نظر خوانندگان خواهد گذشت . مسعود سالور - آبان ماه 1377 تجريش