قهرمان ميرزا عين السلطنه

1758

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چه حالت پيدا مىكند . راضى شديم در ميان گارى مشير السلطنه بگذارد آن را هم قبول نكرد كه به اندازهء خود بار دارند ، بلكه بيست و هشت من علاوه . آنجا نمىشود ، مگر بگذاريد از عقب با پست روانه كنم و منى پنج هزار كرايه بدهيد . كرايهء بار اين حرف را هم چه‌وقت زد پس از آنكه ديد به هيچ شكل من زير بار نمىروم . يعنى حقيقة پول نداشتم و دو ساعت هم كمتر به غروب نمانده . لاعلاج راضى شدم مجددا بارها را پائين آورده دو چمدان خودم را با چند بقچه و قدرى ظرف مس كه همراه بود جدا كرده اتفاقا گونى همراه داشتيم ميان آنها گذاشته ، حالا مىگويد تمام را يك‌جا بگذاريد مهر كنيد . آنچه ممكن بود كرديم تتمه را نگذاشت . به‌زحمت يك تكه لاك پيدا كرده يك مهر موقتى زديم و به امان خدا و حلال‌زادگى آنها واگذار كرده آنجا گذاشتيم . نوشته داد در طهران ده تومان كرايهء اين بيست من را گرفته بارها را كه پست آورد رد نمايند . مابقى را نقدا گرفت و اجازه داد اسبها را بياورند . حالا اين چمدان و اسبابهاى لازم من مثل سردارى ، شلوار ، پيراهن و غيره چه‌وقت برسد ، آيا باز كنند يا نكنند معلوم نيست . به حق خدا بدون پيرايه و زرق است . يك من سيب‌زمينى كه يك هزار خريده شده بود يك تومان كرايه دادم . يك من نان خشك همان‌طور . دو من قند كه خودش هشت هزار قيمت دارد دو تومان . دستهء بادبزن كه هشت هزار خريده بودند نمىدانم چه قدر شد . زغال ، بطرى الكل و نمك و شربت ، سفرهء نان هرچه بود و نبود از اين قبيل كرايه داده شد . در صورتىكه تمام آنها دو سه تومان ارزش نداشت . خواستم صحرا بريزم گفت تا اينجا آورده‌ايد بايد كرايه بدهيد . قلقلك و كوزهء آب ، تفنگ و فشنگ را مىخواست بكشد . چنانچه طپانچهء من در چمدان بود كرايه گرفت . همين‌طور بسيار چيزهاى ديگر كه اگر بيرون بود نمىتوانست بكشد . خواننده مىداند چه حالتى و چه اوقاتى داشتم . محتاج به نوشتن و طول كلام نيست . روز خروج طهران سواى شانزده من بار علاوه كه قيمت داديم مبلغى خوراكى و اسباب زيادى باز بود ، يك تومان به آن نايب داديم هيچ اظهارى نكرد . اين‌جا تا سه تومان و پنج تومان دادم ابدا قبول نكرد . سه عدد ديزى خريده بودند دانه‌اى سى شاهى پانزده هزار كرايه گرفت . نمىدانم چه بنويسم كه ظلم و ستمى در پشت دروازهء مشهد كردند ، واى به حال ساير زوار كه چه به روزشان مىآورند . رعيتهاى شريف‌آباد از بيداد اين حسنقلى بيك گنجه‌اى تمام شكايت داشتند و مىگفتند همه زوار را اذيت مىكند . از اسم خودش هم بدش مىآيد . مىگفت « دائى » بگوئيد .