قهرمان ميرزا عين السلطنه

1753

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

طور كه من با او محبت دارم خدا رحمت كند مرحومه خانم « 1 » و ساير خانمها و اخوان گرامى مرحمت و التفات دارند . كارهاى بامزه و خنده‌دار بسيار دارد . از همه‌چيز تمام است . آشپزى اين سفر هم به عهدهء اوست . در صورتىكه هيچ آشپزى نكرده بسيار خوب بلد است . هركس دده و كنيز خطاب كند قلبا بدش مىآيد . شوهرش چنگيز خان است . هرقدر اين خوب است آن « شش ، قبرقه » « 2 » تنبل ، شرابى ، عرقى ، كثيف [ است ] . محض خاطر تازه‌گل ناچار بايد از خان نگاه‌دارى صحيح كرد كه اسباب رنجش مادام چنگيز خان نشود . چنگيز صد عيب و دو هنر دارد : يكى خياطى است . اما تا مجبور نشود خياطى نمىكند و مجبور نمىشود مگر اينكه شب عرق نداشته باشد و راه‌بردار به جائى نباشد . تفنگ هم خوب مىاندازد ، آن‌هم شرايط جدايگانه دارد كه خيلى مفصل است . تازه‌گل باوجود صفات مستحسنه گاهى به اندازه‌اى تند و كج‌خلق است كه كلمه‌اى به او نمىشود حرف زد . به خدا و خلق [ خدا ] بد مىگويد ، خصوصا كه اگر دو سه روز از خانه بيرون نرود ابدا طرف جواب و سؤال نبايد شد كه ناسزا مىگويد . گاهى به شدت باجرئت و بعضى اوقات بىنهايت جبون و ترسو است . از دخترى امپراطور « منليك » « 3 » هم پله‌اى پائين‌تر نمىآيد . اگر مرحومه ريحانه مادرش را نديده بودند مادرش حكما ملكهء ماداگاسكار بود . فعلا بقدرى مقدس است كه تالى ندارد . ليكن با اين همه تقدس فى الجمله تغيّرى بشنود يا منع از كوچه رفتن بشود به آسمان و زمين لعنت مىكند . كار خودش را تمام خوب مىداند . چشم تازه‌گل به روزنامه افتاد اصرار دارد بخواند ، براى آنكه اسم خودش را ديده ول نمىكند . چون‌وچرا در كارش نبايد گفت ، و الا مثل سگ مىشود . آن‌هم سگ عقور و كلب گزنده . هرچند شب در ميان اگر ساز و آوازى باشد خيلى مطيع و منقاد و خوش‌خدمت مىشود ، به‌شرط آنكه از كوچه رفتن ممانعتى نشود . هروقت از همه‌جا بازبماند فورا ناخوش و محكمهء لسان الحكماء است . باز ساعتى با او صحبت و شوخى مىكند غنيمت است . بچه ندارد از آن جهت به سگ و گربه و حيوانات بىاندازه مايل است . هميشه سگ و گربه دارد . اگر مانع شويم به سگ كوچه و گربهء همسايه بند مىكند . آنوقت از دست سگهاى كثيف كوچه و گربه‌هاى دزد همسايه راحتى نداريم . علف گنبد حضرت را براى حامله شدن برداشته . من هم چندين

--> ( 1 ) - مرحومه خانم - تاج ماه خانم مادر نويسنده ( م . سالور ) ( 2 ) - قبرقه يا قبرغه لغت تركى بمعنى دنده است و غلام و كنيز سياه را « شش قبرقه » مىگفتند . ( مسعود سالور ) ( 3 ) - منليك - پادشاه حبشه