قهرمان ميرزا عين السلطنه

1730

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بزرگ نام جديد ، سطرى به حاجى برادر صادق صراف جديد ساكن قهقهه نوشته به خط مستقيم سراغ او رفتم . خيلى احترام كرد . تذكره را گرفت گفت برويد استراحت كنيد در ساعت هشت مىدهم قول مىكشند و مىآورم . من آمدم خوابيدم . ساعت هشت گذشته بود بيدارم كردند . تذكره را تقى داد و گفت حاجى يك ساعت قبل فرستاده بود عيد روسهاست امروز نمىشود . آقا محمد تذكره را خوانده بود ديده كه شما شاهزاده و صاحب لقب مىباشيد از كردهء صبح خود نادم [ شد ] و هر قسم بود به امضاء رسانيده آورد . در اين بين خود آقا محمد وارد [ شد ] . باقشله باقشله‌اش « 1 » به آسمان مىرود . بد كردم ، غلط كردم ، تنبيه كنيد ، نشناختم . روى دست و پاى من افتاد . هيچ نمانده بود گريه كند . بارى ساكتش كردم . ليكن نصيحت كردم من بعد به ايرانيها كه وارد مىشوند اين قسم تندى نكند و اگر كارى دارند انجام بدهد . قول داد كه من بعد از هر وارد ايرانى حمايت و همراهى كند . حالا التماس مىكند ناهار مهمان باشيد و هرچه ميل داريد حاضر كنم . شب توقف كنيد . به ابرام زياد از چنگش خلاص شده دو ساعت كمتر به ظهر مانده بود سوار يابوى سمند كثيفى شده از قهقهه حركت كرديم . شش هفت ساعت بىجهت معطل كردند . اين روسها در باب تذكره يك اصرار و ابرامى دارند كه ما فوق آن متصور نيست . چند تير توپ هم شليك كردند . استاسيون را هم بيرقهاى رنگارنگ زده بودند . ازبس روسها زبان‌نفهم هستند رغبت نكردم جويا شوم چه عيدى است . اينها در مثل قهقهه خرابه‌اى هم توپ و سرباز سوار دارند . خيوه خرابه از راه خبر داريم . اين سفر هم مكارى ما كربلائى على است ، اما خيلى تنبل‌تر از آن يكى . مىگفت ديروز يك زوار در اين راه از عطش هلاك شد . از قلعه خرابه كه موسوم به خيوه خرابه است گذشتيم . نادر شاه افشار از اهل خيوه جمعيتى اينجا ساكن كرده بوده است ، بعد از فوت او رفتند . بسيار قلعه بزرگ است . همه‌چيز حتى يخچال هم دارد . خاك وطن در باژگاه تذكره را داديم . سالدات گفت خواب هستند . در سايهء درخت نشستيم . مختصر سه ساعت تمام را معطل كردند و بعد هم مأمور تذكره به يك اخمى تذكره را داد كه « بايرام » عيد است . امروز هم نمىگذاريد راحت باشيم كه چه بنويسم . مثل اينكه ماها

--> ( 1 ) - ببخش ، ببخش .