قهرمان ميرزا عين السلطنه

1668

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سبزوار براى مواظبت بقعه پيدا نشده كه اين شيخ را آورده‌اند . ديوان اشعار حاجى مرحوم را داشت . دو غزل از آن تيمنا و تبركا نوشته شد . گل رنگ نگار ما ندارد * بوى خوش يار ما ندارد زيباست چمن ولى صفائى * بىلاله عذار ما ندارد نغز است ربيع ليك آنى * چون تازه بهار ما ندارد دل سر به كمند او نهاده * او ميل شكار ما ندارد عمرى است كه از برش پيامى * پيكى به ديار ما ندارد « اسرار » ز دست شد دل يار * فكر دل زار ما ندارد * * * باغ و گل و مل همه مهياست * هنگام تفرج و تماشاست بخرام برون كه بهر تعظيم * عمرى است به باغ سرو برپاست نرگس همه‌روز چشم بر راه * سنبل همه عمر در تماشاست تا پات مباد رنجه گردد * بر روى زمين ز سبزه ديباست تا باز چه شور چشمت انگيخت * كز شهر غريو فتنه برخاست هرقدر به طرف حسن گنجد * مشاطهء صنع بر وى آراست سر دفتر لعبتان شوخت * سركردهء لوليان زيباست مست از مى لعل اوست « اسرار » * امروز چه حاجتش به صهباست تعجب در اين است كه براى اين بقعه هروقت آب لازم شود اهل سبزوار تا يك تومان نگيرند آب نمىدهند . حتى براى آب‌انبار اينجا كه زوار شرب مىنمايند . شيخ بايد پول بدهد آب بگيرد . رباط سرپوشيده يك ربع به دسته مانده دليجان حاضر شد . اين دليجان تابستانى و سبك‌تر و بهتر بود . اسبابها را لشكر فقرا به يك يورش و يك حمله از بقعه به دليجان بردند و جابه‌جا كردند . معطل نشده سوار شديم . تقى را نزد سورچى نشانيده تازه‌گل به‌جاى او نشست . باد مىآمد . همه‌جا را هم سيل خراب كرده . راه صاف بود . دو ساعت سه فرسنگ راه را رفته به رباط سرپوشيده رسيديم . اسب نبود .