قهرمان ميرزا عين السلطنه

1654

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ندادم ، هى پدرسوخته سه تومون ندادم ، هى پدرسوخته يك قبا ندادم ، هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته ، قبا قرمز در هر بندى نگاه به قبا آبى كرده و نزد ارباب شفاعت مىكرد . يك مرتبه گفت تقى تقى ، شخصى از دالان حياط ارباب بيرون آمد . اشاره با دست كرد و گفت ببر نگاه‌دار هى پدرسوخته . قبا آبى را تقى برد در دالان . من گمان كردم در طويله يا محبس ارباب زنجير شد . ارباب آرامتر مىگويد هى پدرسوخته صد و پنجاه مون گندم ندادم ، هى پدرسوخته بيست مون آرد ندادم ، هى پدرسوخته سه تومون ندادم ، هى پدرسوخته . يك قبا ندادم ، هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته ! سكوتى كرده زير لب گفت هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته چماقت بزنم كه شش ماه ناخوش شوى ، آرامتر هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته . الله اكبر ، بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد لله . . . « 1 » روى زمين خشك ارباب بناى نماز صبح را گذاشت . من و شاهزاده و تازه گل ، دايه ابو القاسم ، سرور خان و سايرين از اول مشغول تماشا و اصغاى كلمات [ بوديم ] و به حق خدا بقدرى خنده مىكرديم كه نزديك بود روده‌هامان پاره شود ( بدون كم و زياد است ) . السلام عليكم و رحمة الله و بركاته ، الله اكبر . هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته . تقى تقى . بله بله ! نماز كردى بله ! پسره را بيار ، هى پدرسوخته . در اين بين رعيت ديگرى پديدار شد . پس از تعظيم و تكريم عنوان شفاعت كرد [ گفت ] تقصير ندارد جوانى كرده بگذريد . ارباب ، هى پدرسوخته باز از سر گرفت ، صد و پنجاه مون گندم ندادم الى آخر . تقى مقصر را در پشت‌سر داشت كه ملاحظه كند عمل شفاعت به كجا مىرسد . يك مرتبه قبا آبى دست به فرار نهاده پا به دو . حالا ندو كى به دو . يك مرتبه ارباب صداى خود را كلفت كرده تقى تقى بگير بگير ، به دو ، هى پدرسوخته ، هى پدرسوخته ، جلو بگير بگير ، هى پدرسوخته ، هاى بگير ، هاى جلو بر كن . رفت رفت ، هى پدرسوخته . يك مرتبه فرارى دور شده ارباب خود را از سمت قبله برگردانيده رو به مشرق كه طرف فرار مقصر بود نشسته دستها را بغل گرفته مات و متحير نشست . به اندازه‌اى اسباب خندهء ما شد كه واهمه كرديم ارباب حكيم به تنبيه ما كند و هى پدرسوخته‌ها را به ما بگويد . ناچار خوددارى مىكرديم . شاهزاده فرمودند خوب است تازه‌گل يك فنجان چايى براى ارباب ببرد و صحبتى بدارد تا رفع تغيرش بشود . چايى را هم ريخت ، نان خشك هم گذاشت . مصمم رفتن و صحبت داشتن شد . اما بدبختانه اين هياهو جمعيتى [ را ] به دور ارباب جمع كرد كه ديگر صلاح نبود برود . با كمال افسوس كه متمم قضيه ناتمام ماند به دليجان رفتيم .

--> ( 1 ) - نقطه‌چين در اصل است .