قهرمان ميرزا عين السلطنه
1560
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نعمت را نمىدانند . براى خمسه حاكمى مثل علاء الدوله و سالار الدوله لازم است . خيالم قدرى مشوش شد . خواستم بعد از ناهار بهسمت شهر حركت كنم مانع شد كه نمىگذارم به اين زودى برويد . قدرى بازى كرديم . فايده نصيب سيد حمزه شد بيست تومان گرفت . يعنى هشت تومان ما چهار نفر ، دوازده تومان امير داد ، جگرش حال آمد . اين كوه همان كوه قيدار است . اين مكان ملك قراقوش ده سپهسالار است ، اما امير تصاحب كرده حالا مشغول آبادى و درختكارى است . حمامى هم بنا كرده است . اسم چشمه « شارشار » است . آب گوارائى داشت . چلوكباب شاهسونى دوشنبه هشتم ربيع الثانى - صبح باز قدرى بازى كرده چند كاغذ براى ناصر نظام و كهلهايها نوشتم . ناهار چلوكباب داشتيم اما شاهسونى بود . بعد از ناهار با امير وداع كرده تا اسبها را آوردند پنج ساعت به غروب مانده شد . امير يك زوج اسب كالسكهء سرخون براى حضرت و الا و يك زوج اسب كالسكهء قزل به من تعارف كردند . راه تا قيدار خوب نبود . اما اسب من خوب مىرفت . هوا گرم بود . زيارت مختصرى كردم . امير مسجد و مدرسهء خوبى درست مىكند . تا مشايخ و سادات خبر شوند از درب ديگر خارج شديم . جاده صاف و سرازير تا بلاماجى عنان نكشيدم . يك ساعت از شب رفته بود وارد عمارت ميرزا حسن شديم . شام خورده استراحت كرديم . دوشنبه هشتم - صبح زود برخاستم . حسين خان دائى بچهها پيدا شد . معلوم شد چند روز است به چيلاخور مأموريت آمده . سوار كهر برهان السلطنه شدم . مثل كبك در كوه حركت مىكند . خوب اسبى است . كرهفره يدك بود ، دماغى داشت . بهترين اسبها مىشود . خيلى اصيل است . از تمام يابوهاى من بهتر است ، خودم تعليم دادهام و بسيار خوب گردش مىكند . اسب سوار است . بارى حسين خان را در چيلاخور گذاشتيم باز سرحدود چيلاخور و چنگورى رفتيم . موقوفه قدرى تعدى مىكند . گفتم از شهر مأمور مصدق روانه خواهم كرد . بيشهء بسيار قشنگى بالاى خرمدره وصل . . . « 1 » صراف بود . ناهار افتاديم . سايهء خوبى داشت . سيد حمزه آب و سبزه و سايهء خوبى ديده بناى مقدمهء ترياك را گذاشت و مىگفت آتش چوب « سوقان » كه بيد باشد خوب است . مشغول تهيهء چوب شد . اقلا ده مرتبه از درخت
--> ( 1 ) - يك كلمه ناخوانا