قهرمان ميرزا عين السلطنه
1548
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
حكم دولت عثمانى به يكى از جزاير بىآب و علف بردند كه به جهنم رفته ديگر احدى از جاوهايها ميل و رغبت زيارت بيت الله الحرام را نكند كه يك نفر آنها باعث اتلاف نفوس كثيرهء محترمه مىشوند . تفصيل و با حال بهتر آن است تفصيل خروج از مدينهء منوره و بروز و با و گرفتارى حضرات را از قول حاجى افخم الدوله و حاجيه شاهزاده آغا و حاجيه زهرا سلطان بدهيم . مسافرين مكهء معظمهء ما نه نفر بودند . چهار زن ، چهار مرد به اين اسامى . مرحومهء مغفوره خانم طاب ثراها - نواب عليه شاهزاده آغا همشيرهء محترمه - زهرا سلطان عيال مرحوم محمد تقى للهء من كه بعد از وفات شوهرى اختيار نكرده . تقريبا شانزده سال است در خانهء مرحومه خانم با كمال صداقت و امانت و ديانت و معقوليت خدمت كرده باوجود آنكه جوان بود و محمد تقى بيك شوى اول او بود ترك همهچيز را كرد - مرحومه نهنه آقا كه نگاهدار و نهنهء افخم الدوله بود ( افخم الدوله و من را خانم مرحومهء مغفوره شير داده بودند . پرستار من زن مشهدى بود . پرستار حاجى افخم الدوله نهنه آقا ) - حاجى افخم الدوله - مرحوم صدر ميرزا ابراهيم آملى مازندرانى - سيد مجتبى - رمضان خان كاكا - مشهدى صفر با هفت « عكام » . روز 23 ذيقعده به مدينهء منوره با كمال سلامتى حجاج شامى وارد شدند . سه روز در مدينهء منوره به زيارت و عبادت مشغول [ بودند ] . روز حركت مىشنوند كه حجاج ژاوه از دريا به بندر ينبوع آمده ، ورود به مدينه از آن كثافت ظاهر و لئامت باطن ، خوراكهاى بد كثيف گرفتار و دچار ناخوشى شوم و با شدهاند . اين اخبار محرمانه بود و عبد الرحمن پاشا امير حاج شام حكم به خروج حجاج شامى مىكند و حكم به توقيف حجاج ژاوه . روز به مسجد شجره رفته محرم مىشوند و جز معدودى از حجاج كسى واقف به طلوع و با نيست . خانم مرحومه با كمال سلامت مزاج محرم مىشود . خروج از مسجد شجره حجاج ژاوه داخل حجاج شام مىشوند . عبد الرحمن پاشا فورا به زور عسكر آنها را خارج از قافله مىكند كه يك منزل عقب بيايند . در صورتىكه نصف بيشتر آنها تلف شده بودند . حاجى افخم الدوله مىگويند سيصد كجاوهء آنها را ديده بودند كه يك نفر در آنها زنده نبود . به قول آن عرب كه پرسيدم زندهاند گفت « كلهم موتوا » ، روز سوم جناب صدر ميرزا ابراهيم مبتلى شده تا آنروز كسى نمرده بود و ناخوشى شهرت نداشت . در ظرف شش ساعت به دار باقى رفت . آن بدن سفيد او مثل تكه هيزم نيمسوخته سياه بود . چشم او