قهرمان ميرزا عين السلطنه

1363

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كنيم بهتر است . من و سردار با فخر الملك دنبال پلنگ رفته آجودان حضور رفت شاه را اطلاع بدهد . هرجا پلنگ رفت رفتيم به صدمات زياد . آخر پلنگ را گم كرده آنقدر پياده و سوار گردش كرديم تا مجددا پلنگ را پيدا كرديم . خود و اسبان از نفس افتاديم تا پلنگ را ميان نيزارى نموديم . شاه آمد اما ابدا تاخت نمىكند ، خيلى آرام و مىترسيد . پس از آن كه رسيد محل پلنگ را نشان داديم جائى را براى شاه منتخب نمودند كه مىبايست پياده آنجا بروند . حالا يك ساعت طول كشيد تا شاه به آنجا رسيد . ده نفر زيربغل را گرفته ده نفر راهنما ، ده نفر زانوهاى خود را گذاشتند كه شاه بالا برود . به يك مصيبتى شاه آنجا رسيد . قدغن سخت فرمودند كه كسى تفنگ خالى نكند . اما هريك از تركها تفنگ و فشنگى به‌دست گرفته برابر شاه منتظر ايستاده بودند . شاه هم لا ينقطع داد مىزند و امر و نهى مىكند . به اندازه‌اى شاه داد زد و ترتيبات داد كه صدايش به كلى گرفت . حالا آجودان حضور عرض مىكرد قربانت شوم فرمايشات را بفرمائيد من داد مىزنم . شما چرا آنقدر فرياد مىكنيد . آجودان حضور ، آمردك خان دائى عزيز السلطان از پيشخدمتها و محارم شاه شهيد شكارچى قابلى است . هرچه مىكند يك نفر از تفنگدارهاى شاه يا عملهء خلوت داخل نيزار شده پلنگ را بيرون كند كسى اعتنا نمىكند . فقط يك نفر آدم سردار داخل شده و داد مىزند . آخر آتش زدند پلنگ بيرون آمد . يك مرتبه عين الدوله ، اجلال الدوله ، ديگرى ، ديگرى شليك كردند . پلنگ مجددا مخفى شد . شاه دو مرتبه بناى فحش و تغير را گذاشت ، اما چه فايده . پلنگ بيرون آمد سربالا شد . يك نفر پياده جلويش را گرفته پلنگ به او چسبيد . پاى هردو دررفت . پلنگ و پياده سرازير شدند . پلنگ آتش را كه ديد مرد كه را ول كرده فرار كرد كه اجلال السلطنه دو تير چهارپاره به بغل پلنگ زد . عين الدوله هم كه پهلوى شاه ايستاده بود فرصت نداد با گلوله شليك كرد . پلنگ غلطان غلطان سرازير شد كه يك مرتبه جمعى كه خدمت شاه بودند به اجماع شليك كردند . شاه واهمه كرد همان‌طور ايستاده بود . پلنگ جان را تسليم كرد و افتاد كه شاه را به اصرار جلو بردند كه بزند . خودش فهميده از شدت غضب تفنگ خالى نكرد . با اوقات‌تلخى سرازير شد . يك تكه نان خشك خواسته آوردند خورد و آنقدر فحش زن و بچه و پدر و مادر به حاضرين داد كه حساب نداشت . اما آن بيعارها هيچ منفعل نشدند . اين تكه نان خشك ناهار شاه بود . سوار شده مراجعت نمودند . قبل از وقت براى صدراعظم خبر شكار پلنگ به شست مبارك را برده بودند ، پنجاه تومان هم انعام داده بود . جلوى عمارت منتظر آمدن شاه بود . شاه كه رسيد تعظيم كرده ماشاء الله ماشاء الله گويان كه شاه فرمودند خير ابدا من تير به‌سمت پلنگ خالى نكردم . مگر اين قرمساقها ، مگر اين ديوثها و غيره و غيره گذاردند من شكار كنم . باكمال اوقات