قهرمان ميرزا عين السلطنه

1181

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

خوبى و خوشى مرا مراجعت دهد . دلم براى طهران و طهرانيها از حالا تنگ شده . مدتى است سفر نرفته آن هم منفردا و به اين مفصلى بىمونس و همدم ، ولايتى مثل آذربايجان سخت با مردمان زمخت غيرمأنوس به هيچ‌چيز من شباهت ندارد ، از زبان و عادات و رسوم و غيره و غيره . خداوند خودش پناه و يار باشد . سفر نيمه‌راههء آذربايجان شنبه چهارم شهر جمادى الاول سنهء 1315 هجرى - دهم درجهء ميزان ، 12 اكتبر سنهء 1897 ميلادى ، 17 مهرماه سنهء 819 جلالى به مباركى و ميمنت دو ساعت به غروب مانده از دروازهء طهران بيرون رفتم . صبح امروز را خانهء حضرت و الا رفته محمد حسن ميرزا آنجا بود . با افخم الدوله بازار رفتيم بعضى چيزهاى مختصر كه لازم بود خريده . همه‌چيز گران شده . حكايت پول سياه از همه غريب‌تر است . آقاى عماد السلطنه هم تشريف آورده بودند . بعضى اسناد كه راجع به توپچى بود با كتابچهء سنواتى تمام را رد كردم . بعد از ناهار اندرون رفته چاى خورديم با همه وداع و خداحافظى كرده با سليمان ميرزا پسر اميرزاده كه به همراهى من مىآيد به خانهء خودم رفتم . حورى عزيز را در جلوخان ديده بوسى كرده وداع نمودم . شاهزاده خانم خاله با همشيره شاهزاده آغا آنجا بودند . هنوز مال نياورده و بنه را نبرده بودند . دو سه نفر فرستادم آوردند . در سر ساعت دو نيم بار رفت . مراسم وداع ديگرى اينجا فراهم آمد . افخم الدوله تا نزديك امامزاده معصوم ( ع ) آمد وداع كرده تشريف بردند . اين وداع اخير خيلى مؤثر واقع شد . تنها ماندم . گريهء زيادى نمودم كه چقدر امر معيشت اين دو روزه زندگى سخت بود كه لابد و ناچار از همهء اينها دست كشيده جلاى وطن كنم . براى تحصيل لقمهء نانى آنقدر به خودم زحمت و مرارت بدهم . همه را به خدا سپردم . آنها سلامت باشند به سر من هرچه بيايد بيايد . توكلت على الله و اعتصمت بالله العزيز . زمانه حامل هجر است و لابدّ * نهد يك روز بار خويش حامل نماز نكرده بودم در امامزاده معصوم سلام الله عليها امداد طلبيدم رو به راه نهادم . نزديك غروب بود باد مختصرى مىآمد . چند شعرى از اين قصيدهء مشهور خوب مسعود يادم بود مىخواندم . شب تمام آن را بيرون‌نويس كرده محض يادگار در اين روزنامه درج كردم ، هى هذا با دل پرآتش و دو ديدهء پرخون * رفتم از لاوهور خرم بيرون تافته از دشمنان و شيفته بر دوست * سوخته از روزگار ، خسته ز گردون گردان از عشقت اى به حسن چو ليلى * گرد بيابان و كوه و دشت چو مجنون