قهرمان ميرزا عين السلطنه
1081
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
قضيهء جهانسوز ميرزا تفصيل تازه اين است كه شاهزاده جهانسوز ميرزا امير نويان كه سابقهء عداوت او با آخوند در سر فقرهء همدان معلوم همه مىباشد و در روزنامههاى گذشته مشروحا نوشتهام از جلوى مسجد شاه عبور مىكرده آخوند حاجى ملا شكر الله را ملاقات مىكند . دوستى قديم با آخوند داشته جوياى احوال آخوند مىشود كه با آن نقاهت و علت مزاج كجا تشريف مىبريد . جواب مىدهد مسجد شاه سر ختم آخوند ملا عبد الله . شاهزاده . . . زياد به ملا عبد الله مىدهد كه حالا كار دولت به جائى رسيده كه بدون اذن . . . در طهران ختم گذاشته اسباب كار براى خودتان فراهم مىآوريد . . . آخوند ملا شكر الله وارد مسجد مىشود در حضور تمام صحبتهاى شاهزاده را نقل مىكند . آقايان به هم ديگر نگاه كرده آنچه لازمهء جواب بوده مىدهند و مىگويند شاهزاده را بايد تكفير كرد . قالقال زياد مىشود . فحش و بد خيلى مىگويند . در اين ميان به داد شاهزاده ميرزاى آشتيانى مىرسد و مىگويد حاجى ملا شكر الله يك نفر است و به قول يك نفر نمىشود تكفير كرد . شاهد ديگرى اگر باشد ممكن است . بارى به صدراعظم تفصيل را مىگويند و پيغامات زيادى هم علما براى امير نويان مىدهند . او هم ركگو ، حرّاف ، قدرى هم مغرور و از شدت آن مىتوان گفت جنون مختصرى هم ميانه هست . در هر مجلس عنوان شد بلند بلند همان كلمات را اعاده فرمودند و از ميدان هنوز در نرفتهاند . آقاى آقا سيد على اكبر خانهء حضرت و الا آمده بود پيغام مىداد كه حضرت و الا بگويد . مىگفت برادر بزرگ عبد الحسين خان شدهاند . اين نامربوطها چه بوده . اگر توبه نكند و معذرت نخواهد كار مشكل خواهد شد . شاهزاده هم فرمودند اگر امير نويان ايراد كند چرا حرف يك نفر [ را ] قبول فرمودهايد چه بگويم . جواب دادند خيلى خوب ايشان انكار بكنند و پشيمان بشوند . آنوقت شما بفرمائيد . غارت اموال شاهزاده جهانسوز ميرزا شاهزاده هروقت ياد اسبابهاى يغمارفتهء خود و افتضاحات آنجا و فرار با لباس زنانه به خانهء عمرو و زيد و معزولى و رسوائى و مغضوبى مىكند داغش تازه مىشود و خوددارى نمىكند و حال آنكه تمام اين كارها به سرش نيامد مگر بواسطهء سوءتدبير خود و همراهى خوانين كه ملا عبد الله را اسباب قرار داده رعيت و نوكرهاى خود را جمع كرده به خانهء شاهزاده هجوم آوردند و خودشان حضور شاهزاده نشسته مىگفتند مردهء آخوند است بكشيد . ساعد السلطنه بالاى بام با قرآنى رفته بلند مىگفت شما را به اين