قهرمان ميرزا عين السلطنه
960
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
چهار دفعه حبس وكيل الدوله و نايب السلطنه بودم يك پاى مرا در « خليلى » گذاشته بودند و مجروح شده بود . هرچه پيغام دادم اين پاى مجروح مرا بيرون بياوريد پاى ديگر را بگذاريد كسى اعتنا نكرد . همان اوقات كه در حبس بودم عيالم آمد دم در محبس گفت شبها پسرت را آدمهاى سردار افخم مىبرند و با او . . . مىكنند . دستم را به زمين زدم و با خداى خود عهد كردم كه به محض خلاص شدن داد خود را از او بگيرم . خواستم نايب السلطنه يا وكيل الدوله را بكشم ديدم ديگرى جاى آنها مىنشيند بدتر و سختتر . لابد اين كار را كردم كه ظلم و بيداد كم شود . آقا غلامحسين بعد مىگويد در همچو مكانى همچو روزى و همچو ساعتى چرا كشتى . جواب مىدهد آيا شما مار گزندهاى در خانهء كعبه مشاهده كنيد نخواهيد كشت . حضرت عبد العظيم از خانهء كعبه محترمتر و شريفتر نيست . از اين جواب ساكت شده برخاسته است . اين مطلب را خود آقا غلامحسين به حضرت و الا عرض كرد . يك روايت هم مىگويند به حكم آقا يا وكيل الدوله پسرش را روبهروى چشمش در محبس كشتهاند . دربارهء سيد جمال سيد جمال الدين و اين ميرزا رضا را آقايان خوب مىشناختند . سيد جمال الدين يك سفر نه سال قبل طهران آمده و سفر ديگر پس از عزيمت شاه شهيد از سفر سيم فرنگ . خود شاه در پاريس او را ديده و فرموده است طهران بيا . در پاريس مشغول تحصيل و [ از ] اجزاء روزنامهء عربى « عروة الوثقى » بوده . كمالاتش زياد و از هر مقوله مطلع است . فرانسه هم مىداند . از خارجه و داخله و علوم جديد مطلع است . ليكن آنچه را مىداند چهار مقابل آن بروز و ظهور مىدهد . در اين سفر ثانوى مىگفت چندين مرتبه خدمت مرحوم صدر العلماء آمد و هميشه مىگفت من چهارماهه ايران را منظم مىكنم و اين قواعد بيمعنى را متروك مىكنم . شما چرا آنقدر ساكت هستيد . رفع اين قواعد بواسطهء اتفاق شما علما و رؤساء دين است . خيلى از تقرير و تحرير سيد جمال الدين تعريف مىكردند كه همهكس فريفتهء زبان او بود . به اندازهاى نطاق و زبانآور بود كه به عقل راست نمىآيد . در طهران از اين حرفها آنقدر زدند كه ديوانيان و شاه خوفناك شدند . حكم شد از خانهء حاجى محمد حسن به حضرت عبد العظيم برود . بعد از چند روزى از آنجا هم مأمور فرستادند كه شبانه او را حركت داده ببرند . همين ميرزا رضا آن شب اهل حضرت عبد العظيم را مخبر كرده ممانعت كردند . گفتند هرقسم بود مأمورين او را بردند . ميرزا رضا دستگير شد . چوب خوبى از حاكم حضرت عبد العظيم خورد . پس از بيست روز حبس مرخص شد و بعد گرفته قزوين بردند . چندين جلد كتاب هم بيان كردند سيد جمال الدين نوشته بود ليكن به كسى نمىداد ، فقط گاهى يك صفحه دو صفحه قرائت مىكرد . كتب هم همانطور خوش عبارت و گيرنده مثل زبانش بود . بواسطهء همين زبان و مزخرفات از پاريس هم سيد جمال الدين را جلاىوطن دادند . سفرى مصر رفته بود . از آنجا هم خارج كردند ليكن الان در اسلامبول با كمال جلالت و عظمت راه مىرود . شخص سلطان