قهرمان ميرزا عين السلطنه
935
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
هستند . ابدا اغتشاشى روى نداد . خيلى بهتر و منظمتر است . مخفى شدن نايب السلطنه غريبتر و عجيبتر از اين حكايت حكايت مخفى شدن نايب السلطنه و نيامدن اوست . ديروز عصر پس از اطلاع از زخم شاه از اميريه سوار شده به درب خانه آمده داخل باغ شده ، از فوت كه مطلع شده بلادرنگ مراجعت كرده به كالسكه نشسته و اميريه آمده در اندرون مخفى شده است . بعد از جمع شدن شاهزادگان حاجى بهاء الدوله را به احضار حضرت و الا روانه مىكنند . مىگويد شاهدى همراه كنيد كه حاضر باشد و من تبليغ رسالت كنم . جناب اقبال الدوله را همراه مىكنند . مىرود هرچه به آقا اصرار و ابرام مىكند و نصايح مشفقانه مىكند اثرى نمىبخشد و آقا مىگويد نخواهم آمد و به من دخلى ندارد . عودت مىكنند و مجددا حضرات را روانه مىكنند بلكه بيايد و در وقت شستن و كفن كردن حاضر باشد و در كار و نظم شهر دخيل شود بلكه رئيس باشد . مىروند ، بعد از گفتگوها زير دست آنها زده اندرون مىرود و مىگويد آغا مكلل در را قفل كن . مراجعت مىكنند و آشكار تفصيل را بيان مىكنند . جبن و بىدلى آقا معلوم همه بود آشكارتر شد . حقيقت كارى از اين بدتر نمىشد . همچو پدرى تلف شود و فرزندش بالاى نعش او نيايد . حيف از اين نعمت و مكنت كه به او بخشيد و رسانيد . تف به همچو پسر . تمام مردم امروز تف و لعنت مىكردند . واضح از اين حركت بد مىگفتند . نايب السلطنه نمونهء دوروئى ديشب را دور قورخانه يك فوج سرباز گذاشتهاند . وكيل الدوله سردار افخم ترسيده كه به اين زودى مرا بىدخل كردند . آقا براى اين كار و ترس خودش كاغذى به صدراعظم نوشته كه البته به سفارت روس يا انگليس بست خواهم رفت و به سفرا اظهار نموده . شبانه سفرا توسط او را در خاكپاى همايونى كردهاند . تلگراف التفاتى امروز آمد كه شما بىجهت واهمه كردهايد . البته مواظب كارها باشيد . او هم عريضهء تلگرافى كرده بود خدمت صدراعظم فرستاده بود . حضرت و الا ملاحظه فرموده بودند . مىفرمودند در عمرم همچو عريضه به شاه نكرده بودم . عنوان تصدق خاكپاى جواهر آساى مباركت شوم . همهجا چاكر خانهزاد ، غلام بىمقدار ، عبد ذليل نوشته بود . خيلى اظهار چاكرى و جانفشانى [ كرده بود ] . اين همان نايب السلطنه است كه سال قبل مىگفت « ديدن اخوى مىروم » . وليعهد را در مجلس خود « پسره » خطاب مىكرد و حضورا اخوى مىگفت . بهرجهت خيلى از اينها ديدهايم . سفراى مختار هم امروز خدمت صدراعظم فرستادند كه شما براى اطمينان نايب السلطنه سردار افخم را بىدخل نكنيد . حضورا خواست و [ به ] سردار اكرم گفت شما را نمىگذارم تنها به قورخانه برويد . گفت من رفتم لباس براى سربازها درآورم . گفت من هم لباس مىخواهم اين مسألهاى نيست . سربازهاى من هم لخت هستند . اما