قهرمان ميرزا عين السلطنه
87
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
ناقلائى بود . يك ساعت رفتيم تا از گردنه گذشتيم . به زمينهاى روج بالا رسيديم . روج هم دوتاست : روج بالا ، روج پائين . شيخ حسين با شيخ فضل الله آمدند با رعيتها . ماشاء الله بسيار رعيت دارد . از رعيتها كه گذشتيم به آخوند ملا فرج الله با دو سه آخوند ديگر رسيديم . رفتم در امامزاده . خيلى خوب امامزادهاى است . يك قبر ديگر هم هست . اسم آن امامزاده ايوب است . دو قبر ديگر اسمشان معلوم نيست . زيارت كرديم . زيارتنامه يك آخوند آمد خواند . بعد بيرون آمديم . يك قدرى سواره گردش كرديم . خيلى بلندى واقع شده است . تماشا كرديم آمديم در يك باغ آفتابگردان زده بودند يك قدرى آلوبالو گيلاس ، خيار ، توت آوردند خورديم . بعد ناهار آوردند خورديم . بعد از ناهار سوار شديم . چيزى درنيامد . چهار و ربع از دسته گذشته وارد زوارك شديم . من خيلى خوابم مىآمد خوابيدم . سه ساعت و نيم به غروب مانده بيدار شدم . يك قدرى گوجه خوردم . رفتم خدمت حضرت و الا ، ديدم يك پرسوخ آنجاست . پرسيدم حضرت و الا فرمودند كه ديشب يك سيد مىرفت به دهش يك پرسوخ با دو سه بچه عقب آخوند كردند . آخوند عبا را سر يكى از بچهها انداخت با عبا آن را برد منزل . عصر آورد اينجا . شب در ميان تنور انداختند . صبح ديده بود كه سوراخ كرده بود هرچه كرده بود درنيامده بود . آخر دود كرده بودند ميان تنور تا درآمده بود . خيلى تماشا دارد . رفتم گردش يك دليجه را زخمى كردم . بعد آمدم ، على خان پرسوخ را برداشت . هركه جلو مىرود دندان و چنگ مىزند . مثل سگ است . هيچ كس جلو نمىرود . بسته بوديم به درخت . طناب را گرفتم رفتم گردش . وقت رفتن همهاش مرا مىدواند . برگشتن به زور آورديم در ميان سبد گذاشتيم تا ببريم به پاتخت « * » ، يعنى گرمارود . آقا جمشيد از براى همه دهات شهر مىگويد و گرمارود را پاتخت . آنجا جعبه برايش درست كنيم . الان در چادر نشستهام ابو القاسم حكم مىنويسد براى كوچنانيها ، و السلام . روز جمعه 13 - صبح زود سوار شديم . به طرف گرمارود روانه شديم . از ده سراجمحله گذشتيم . قدرى كه راه رفتيم آن دست رودخانه ده وركرود بود . از وركرود گذشتيم راه بد شد . با وجودى كه درست كرده بودند آدم به سختى مىگذشت . قدرى كه رفتيم به ده كلان رسيديم . در كلان پدر جلال است و عموى جلال و برادر جلال و خود جلال و يك نفر ديگر هستند . آنجا هم خيلى راه بود . اما زمين كلان خيلى بود . قدرى كه از ده كلان رد شديم به زمينهاى گرمارود رسيديم . آنجا پرتگاههاى بدى داشت . اگر آدم پايش رد مىشد راست توى رودخانه بود . از آنجاها رد شديم كه سر ميرزا حسين با رعيتها نمايان شد . آخوند ملا ميرزا محمد هم بود . ماشاء الله خيلى رعيت داشت . قدرى كه آمديم رسيديم به پاتخت . آمديم در چادر پياده شديم . چادر را آن ور رودخانه زدهاند . ده خوب پيداست . من و محمد تقى رفتيم گردش . چيزى شكار
--> ( * ) اصل : پادخت .