قهرمان ميرزا عين السلطنه
821
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نداشت . بعد از يك ربع صداى تفنگ بلند شد . شاه پائين پاى ما بود . سردارى ترمهء گلى ، دستمال معمولى زير كلاه به سر آويخته تا روى شانه را دستمال گرفته بود ، چتر هم به دست مبارك بود . گاهى مىگفتند شكار آن سمت رفت ، شاه سوار شده به آن سمت حمله مىآوردند . به قدر پنجاه نفر هم دنبال شاه پياده مىدويدند . از سمت ديگر صدا بلند مىشد اينجاست ، اينجاست ، شاه به آن سمت تاخت مىآورد . اين حالت تاختوتاز و آن دويدن مردم پياده و آن صداى شيپور خيلى به تعزيه شباهت داشت . بعضى به امام تعزيه و بعضيها به ابن سعد و شمر تشبيه كردند . چون شاه است به امام تعزيه كه محترمتر است بايد تشبيه كرد . مختصر بعد از چندين تير گفتند چيزى را زدند ، ليكن ما تشخيص نداديم مرال است يا خرس يا خوك . تمام پيادهها دور شكار جمع شده مثلا پاى آن را سى نفر گرفته بود . دست آن را بيست نفر آوردند . از بس دورش را گرفته بودند نمىديديم . بعد از تفحص زياد معلوم شد خرس است . يعنى از وضع شكار هم كمى معلوم بود . اخلاق شاه موقع شكار همانطور بود كه نوشتم . اين جنگل قابل سكناى مرال نبود . يك وقتى ميرشكار مرحوم در اينجا تهيهء جرگه كرده بود به رسم معمول عمل مىشود و لو كانه هيچ نداشته باشد ، چنانچه اغلب سالها هيچ ديده نمىشود . هر آينه در كجور جرگه مىكردند البته خيلى بهتر بود و يقين بود شكارها مىشد . از اين جرگه هم چيزى فهميده نشد . از بس در موقع شكار پيشخدمتها شلوغ مىكنند . شاه اين دفعه قدغن كرد و باز نشد . چنانچه اكبر خان نايب ناظر مىگفت من زدم . آقلى آدم آقا مسيح مىگفت من زدهام . معلوم شد امروز را هم شلوغ كردند با آن همه تأكيد و فحش و تغير . در موقع شكار شاه خيلى متغير مىشوند . ليكن حضرات گرگ باران ديده [ اند ] و هرگز از ميدان به در نمىروند . به تغير و فحش از شكار نمىگذرند . بسا هست كه هيچ مهلت به شاه نمىدهند و هرچه فحش بدهد اعتنا نمىكنند . در سفرهاى جاجرود و غيره ديدهايم هرچه قدغن مىكند به جائى نمىرسد و بدتر مىكنند . گاهى قدغن مىشود تفنگ همراه برندارند . گاهى قدغن مىشود قوش و قرقى نياورند . ليكن فقط فرمايش مىشود نه خودشان در موقع اجراى حكم برمىآيند نه ديگران . همان به فرمايش اكتفا مىكنند و آنها از بس اين قسم احكام ديدهاند و از وضع كارها بصيرت دارند فرقى به حالشان نمىكند و از كار خود دست برنمىدارند . انگشترى الماس براى صدراعظم شاه مراجعت فرمودند . خرس را آوردند . خيلى كوچك بود . گويا بچهء دو سال قبل بود . جمعيت دور آفتابگردان را به شدتى گرفت كه جاى نفس كشيدن نبود . معلوم است چه چيزها گفتند و خرس را به چه چيزها شبيه كردند . انگشترى الماس توسط عزيز السلطان به جهت صدراعظم التفات فرمودند .