قهرمان ميرزا عين السلطنه

797

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كرديم پيدا شد . خيلى بامزه بود و تعجب داشت . بارى صحبت‌كنان مىرفتيم بامزه‌ترين مردم معتضد السلطنه مىباشد و هيچ كس در صحبت با او برابرى نمىكند . تمام مردم را مسخره مىكند و هرچه بگوئى ده مقابل جواب مىدهد . انسان حيرت مىكند اين همه جواب‌هاى مسكت و صحبت‌هاى بامزه از كجا حاضر دارد . در حضور او مضمون و سخن بامزه گفتن جلوه و صرفه ندارد . بايد سكوت كرد و گوش داد . از گردنه سرازير شده جمعا نشستيم . باشى و نايب و جمعى ديگر از عمله خلوت آمدند . سر شاخ معتضد السلطنه به فخر الملك بند شده بود . طورى اسباب خنده و تماشا شد كه هيچ تياتر و كمدى به اين بامزگى نمىشود . تمام متحير گوش به صحبتها مىداديم . به هركس چيزى گفت و اشاره‌اى كرد . سه ساعت تمام گوش به صحبتهاى او داده و تماشا مىكرديم . بعد شاه آمده تشريف بردند به آبشار قشنگى كه در كنار جاده مىباشد . ناهار خورده زودتر منزل آمديم . كوشكك محل اردو [ است ] و آبادى ندارد . انشاء الله فردا بلده و سه شب توقف است . از شهر و شهريها خبرى نداريم . پست اردو هنوز برقرار نشده . به اين عملهء خلوت شاه يعنى آنهائى كه تقربى دارند بقدرى در اين اسفار خوش مىگذرد كه ما فوق آن متصور نيست . همين‌طور مثل امروز از صبح تا غروب بيعارى ، الواطى مىكنند . مسخرگى و الواطى مغرور و محترم [ ند ] . هركار هم بخواهند مىكنند . در حضور شاه بهتر از اين صحبتها مىشود و هريك بهره‌اى از اين كار دارند كارشان بهتر [ ست ] و مقرب‌ترند . مخصوصا شبها نشسته فكر مىكنند كه فردا چه صحبت كنيم و چه دروغى بسازيم كه جلوه كند و اسباب تفريح ذات مبارك شود . حقيقت بعضى از آنها هم يد طولائى دارند . مثلا دو ساعت بلكه يك صبح تا عصر صحبت مىكنند كه ابدا اصلى ندارد ، يا مطلب خيلى كوچك ناقابلى بوده اين‌طور ترتيب داده و اسباب پيشرفت خودشان را فراهم مىآورند . هيچ يك خط و سواد و علمى ندارند . اين زحمات را متحمل نشده ، آن چيزى كه اسباب تقرب و اعتبار امروز است تحصيل كرده‌اند و آن همين مسخرگى و دروغ‌سازى و الواطى است . از صبح تا عصر يك‌يك احضار شده جعليات خود را معروض مىدارند . ديگران خنده مىكنند ، تصديق مىكنند ، تمجيد مىكنند ، يا مجادله مىكنند . اسب و توله و تفنگ صحبت ديگرى كه مطرح است و آن هم اغلب گفتگو مىشود فقرهء اسب و توله و تفنگ است . آن سه ساعت صبح هم غالب همين گفتگو ميانه بود . مثلا تفنگ فلان را دويست اشرفى مىخرم . او هم مىگويد به خدا نمىدهم اگر هزار اشرفى بخرى . ديگرى تصديق مىكند هزار اشرفى خير اما هفتصد ، ششصد خوب مىارزد من مىخرم . اگر مال من بود مىدادم . ديگرى مىگويد تفنگ‌شناس نيستى تفنگ علاء الدوله را مستوفى الممالك هزار تومان خريد . جواب مىدهد مستوفى الممالك احمق بود . يكى ديگر