قهرمان ميرزا عين السلطنه

794

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شاه و حفظ سلامت يك ساعت و نيم به ظهر مانده اعليحضرت سوار شدند . از جهت چشم‌درد كمى اوقات مبارك تلخ بود . تك مىرفتند و كمتر صحبت مىفرمودند . صدراعظم از جلو رفته بود . خاك مىخورديم و سياحتها مىكرديم . حفظ صحت را هيچ كس به قدر اعليحضرت مواظب نيست . مثلا تا سر ناهارگاه كه يك ساعت و نيم طول كشيد سه مرتبه پالتو پوشيده و بيرون آوردند . تا كمى نسيم مىآمد فورا پالتو مىپوشيدند . تا باد ساكت مىشد بلادرنگ بيرون مىآوردند . سه مرتبه اسب عوض كردند . تا اسب گوشش را تكان مىداد عوض مىكردند . چتر هم به دست مبارك به علاوهء آفتابگردان بود . سردارى شمسهء گلابتان پوشيده بودند . از گردنه رد شده در پائين گردنه ناهار افتادند . براى حرم هم اينجا آفتاب‌گردان ناهارخورى زده بودند . قريب بيست و چهار ، پنج آفتاب‌گردان بود ، سواى چادر عمله‌جات . در وسط دره راه تنگ بود . بارها ايستاده بودند . از صبح تا آن وقت رد نشده بودند . اعليحضرت فرمودند جلوى بارهاى عقب را گرفته نگاه داشتند و متصل پيشخدمت مىرفت كه چرا بارها معطل هستند رد كنند بروند . از بارهاى عقب هركدام متعلق به اندرونها بود گوش به حرف غلامها نمىدادند . به دعوا و مرافعه رد شده مىرفتند . خواستيم زودتر رفته باشيم سوار شده خيلى رفتيم . بارها نرفته و راه مسدود بود . مراجعت كرده دو مرتبه آفتاب‌گردان زده نشستيم . حرمخانه - روبند - حجاب دهات حرم آمد . يك دسته كه ناهارخورى براى آنها زده بودند و دستهء انيس الدوله به عبارت اخرى حضرت قدسيه بود به چادرها رفتند . دو دستهء ديگر كه سايرين بودند و ناهار خورده بودند آمدند گذشتند . هريك دسته چند يدك و چند فراش سوار جلو مردم را عقب مىكردند . بعد دو نفر خواجه از آن به بعد خانمها سوار اسبهاى بسيار بسيار ممتاز ، هريك چترى بالاى سر در كمال رشادت مثل آمازونيها مىرفتند . كلفت و خانم هركدام چترى دارند . روبندها هم در موقع خلوت دور گردنها پيچيده است . ممكن است اگر در جاده تك‌تك آدم و بار باشد باز پيچيده باشند . در عقب آنها هم چند نفر غلام و دو سه نفر جلودار مىرود . اين اجزاء غالبا محرم [ اند ] و از آنها روگيرى واجب نيست . مثل زنهاى دهات است كه از خودهاشان و بعضى دهاتيهاى ديگر و بعضيها كه كلاه نمد به سر داشته باشند حجاب نمىكنند . تا يك نفر كلاه ماهوتى به سر وارد شود و آدمى باشد قايم مىشوند و بكشى بيرون نمىآيند . جلگهء لار تا جاده باز شد اعليحضرت سوار شدند . از تنگه گذشته به جلگهء لار رسيديم . باد شدت كرد . صداى رعد هم آمد شاه كمى تند تشريف بردند . باران سر كرد بعد تگرگ آمد . به سر و صورت مىخورد . تا داخل هم شدند هركس به خيال خود مىرفت . مثل صف نظامى بود كه به يك گلولهء توپ از هم بپاشد . اين تگرگ همين‌طور بود .