قهرمان ميرزا عين السلطنه

77

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

همشان تيغ هست مخصوص براى اين ديوارها مىكارند كه از آنها ديوار باغ بكنند . هيچكس نمىتواند عبور كند . يك سسك زدم . يك قدرى توت خوردم . در اينجا دو ساعت به غروب مانده آفتاب غروب مىكند . هركس نفهمد خيال مىكند كه غروب است . الان يك ساعت و نيم از شب گذشته است كه در چادر نشسته‌ام . كسى نيست . اين را مىنويسم . هواى خوبى است . صداى آب مىآيد . و السلام . قهرمان . روز جمعه 6 شوال - صبح دو ساعت و نيم از دسته گذشته به عزم شكار كبك روانه شديم . از رودخانه گذشتيم به سربالائى افتاديم . يك قدرى كه رفتيم من با عليمردان بالادست را گرفتيم . حضرت و الا پائين بودند . ما خيلى بالا رفتيم . من ديدم كه حضرت و الا رفتند توى دره . من از بالا سرازير شدم . اسب كرهء قزل را سوار بودم . ديدم كه اسب نمىرود و پياده شدم . اسب را به دست يعقوب شكارچى دادم . چوب او را گرفتم تند آمدم پائين . اسب را سوار شدم رسيدم به حضرت و الا . يك‌بار يك دسته كبوتر آمد آنجا نشست . من رفتم ، نگو يك كبك جلوى حضرت و الا نشسته بود . من كه تير از براى كبوتر انداختم آن كبك بلند شد . من آمدم ديدم آقا جمشيد آنجا ايستاده . با آقا جمشيد رفتيم پى كبك . باز كبوترها نشسته بود . من يك تير ديگر انداختم نخورد . محمد نبود ، محمد تقى هم نيامد . از بس‌كه ناظر هول كرد من هم كيسه كمر نبستم تفنگ ماند خالى . ديدم آقا حسين صدا مىكند . رفتم حضرت و الا يك كبك زده بود . فره‌هاى كوچك اوست . آقا حسين صدا مىكند بيا بزن . وقتى كه رسيدم دادم تفنگ پر كرد . ديدم يوزباشى اسمعيل فراش يك فره كه رفته توى سوراخ دارد او را مىگيرد . وقتى كه آورد قدر يك طرقه بود ، بلكه از طرقه كوچك‌تر . آن را دادم به عباس قهوه‌چى نگاه دارد . آقا حسين گفت يك فره رفت توى آن بوته . من پى او رفتم . باز از حضرت و الا دور افتادم . آقا جمشيد گفت بيا برويم بالادست حضرت و الا . يك قدرى كه رفتم [ ديدم ] حضرت و الا خودشان بالادست هستند . باز از جلوى حضرت و الا كبك بلند شد . آن كبك اول را پياده در هوا زده بودند . حيف من آنجا نبودم كه از آن فره‌ها بگيرم و بزنم . بعد من و آقا جمشيد برگشتيم . يك بار يك خرگوش بلند شد . من دو تير انداختم نخورد . پياده شدم يك تير هم گلوله انداختم ، آن هم نخورد . در الموت خيلى كم خرگوش هست . از آن روز تا حال همين يك خرگوش ديده شده است . رفتم خدمت حضرت و الا ديدم ابو القاسم يك فره كبك باز گرفته است . با كلاه زده است . به اين كوچكى هم مىپرند و چنان سربالا مىروند كه آدم به آنها نمىرسد . يك كبك از آن ور بلند شد آمد آن جلو نشست . من با مهدى شكارچى رفتم از خيلى دور يك تير انداختم نخورد ، جاى ديگر رفت . باز عقب او رفتم پيدا نشد . باز رفتم رسيدم به حضرت و الا . باز خيلى كبك بلند شد . اما شكار نشد . خيلى راه رفتيم . كبكها صدا مىكردند . دو كبك پيدا شد كه فره داشت . باقى ديگر فره نداشتند . پياده بوديم ديديم كه زير سنگ تخم كبك است . شش تخم داشت ، اما مادرش را قره‌قوش گرفته بود و الا آنجا بود . تخمها را برداشتيم . قدرى باز گردش كرديم . يك كبك بلند شد رفت جاى ديگر نشست . شاهزاده جانم عقب آن كبك رفتند . يك‌بار بلند شد حضرت