قهرمان ميرزا عين السلطنه
763
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بالاى كاروانسرا ناهار افتاديم . باد ساكت نشد متصل مىآمد . بارها گذشتند . دو ساعت ربع كم از بالاى گردنه تا پلور راه آمديم . بعد از ناهار چاى مختصرى خورده سوار شديم . من محض تعيين جاى چادرها از حضرات جلو افتادم . يك ساعت و نيم از ظهر رفته بود سوار شديم . از دو كاروانسرا گذشته به پل « هرازپى » رسيديم . رودخانه آب خوبى داشت . سرچشمهء آن رودخانهء سفيداب و چشمهء « بستك » لار است . وقتى كه مازندران رفتيم ديدم . بستك چشمهء خيلى خوبى است . آب زياد از چندين ذرع راه بيرون مىآيد . از پل گذشته سربالا شدم . گل شقايق زيادى طرفين جاده بود . همچو شقايق نديده بودم . بتههاى بزرگ و گلهاى خيلى درشتى داشت به مراتب از شقايقهاى فرنگى قويتر و بزرگتر . راه كمكم سنگلاخ شد طورى سخت كه هرگز وسط رودخانه آنقدر سنگ ندارد . به زحمت گذشتيم . اين راه را به حساب چند سال قبل اعليحضرت همايونى امر فرموده مهندسين ايران ساختهاند . آن وقت را نمىدانم چطور بود . بعد راه دوتا شد . راهى كه از بالا مىرفت جلويش را سنگچين كرده بودند . اين راه از بغله مىرفت و تازه خود مازندرانيها درست كردهاند . راه بالا گويا همانطور سخت و سنگلاخ باشد كه به اين راه راضى شده و از اين پرتگاهها مىگذرند . راه كمكم بد شد . پرتگاههاى خيلى خيلى بد پيدا كرد . در قعر دره رودخانه مىگذرد و از بالا كه نگاه مىكردى وحشت غريبى داشت . خيلى از جلو آمدن پشيمان شدم . الحمد لله جاده عريض بود و كمى از اين جهت خاطر آدم آسوده بود . وصف راه هراز اين راه است كه در سالى متجاوز از سى چهل نفر آدم و صد مال از بهمن و خرابى كوه و سرما تلف مىشود . سنگهاى بزرگ از بالا غلطيده در جاده افتاده بودند . سنگهاى كوه سست بود و اگر هر آينه تفنگى يا صداى بلندى مىكردى حكما سرازير مىشدند . بالا آنطور ، پائين هم اينطور ! متصل هم بار برنج و زغال و قند و شمع مىگذشت . از هم رد شدن مرافعهاى داشت . جاى پرت شدن در اين مواقع است . اسب من باز شقاق شده و متصل از پشت مىنشست و پايش را بالا نگاه مىداشت . با دو دست و يك پا راه مىرفت و رم هم زياد مىكرد . اينها را فراموش كرده فكرم پيش آنها بود . من كه مرد هستم حالتم اين باشد حالت آنها معلوم است . اين راه در تابستان آنقدر عبور نمىشود . وقتى كه راه لار مسدود شد از اينجا عبور مىكنند و مثل بازار بار برنج و زغال و متاع روس متصل مىگذرد و مثل بازار راه جمعيت دارد . زاغهء زياد كنار جاده بود . هروقت اسب من نزديك آنها مىشد رم مىكرد و يك ساعت مرافعه داشتم . اين زاغهها در زمستان به فرياد عابرين مىرسد . در موقع كولاك و آمدن بهمن خودشان را آنجا مىاندازند . خيلى آمديم . دهى در پائين كنار رودخانه به نظرم آمد از يكى پرسيدم اين ده اسمش چيست گفت اسك . گفتم پس آن راه كجا مىرود ؟ گفت رينه . معلوم شد راه اسك از خيلى بالاتر جدا مىشود و ما راه را عوضى آمدهايم . گفتند تا نزديك رينه برويد از آنجا جاده جدا شده سرازير به اسك مىرود . يك ساعت و