قهرمان ميرزا عين السلطنه

632

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

قليان خوبى آورد . پس از آنكه جناب كشيد مطالبهء صد دينار قيمت قليان را كرد . هرچه جناب خواست طفره بزند به جائى نرسيد . صد دينار داد . حسنقلى گفت چاى تازه‌دمى هم دارد . گفتيم بيار . جناب هرچه گفت لازم نيست من پول ندارم نمىدهم نشد . حسنقلى كه رفت من گفتم حقيقت جناب مهمان شما هستيم . چايى هم درست نشد . فنجان اول را كه آورد من گرفتم . جناب گفت خود شما بايد پول بدهيد . فنجان را زمين گذاشتم گفتم حالا كه راضى نيستى و قيمت نمىدهى نخواهم خورد . متصل حالا مىگويد خير ميل بفرمائيد خودتان پول خواهيد داد . آخر قبول كرد . گفت پس من نمىخورم . حسنقلى فنجان دوم را آورد آقاى عماد السلطنه گرفت . فنجان ديگر آورد خود جناب هرقسم بود گرفت . تا چاى خورده شد قليان كثيف دوم را حسنقلى آورد . قليان بسيار بسيار كثيفى بود . مختصر آنقدر صحبت جناب خنده داشت كه چه بنويسم ، به شرح و كتابت درست نمىشود . من از شدت خنده گريه مىكردم . هيچ وقت آنقدر خنده نكرده بودم . هفت‌شاهى خواهى نخواهى از جيب جناب بيرون آورديم و به حسنقلى داديم . بعد رحيم و خود حسنقلى و محمد گفتند آقاى جناب ما را هم بايد امروز مهمان چاى كند . اصرار زياد و گفتگوى مفصلى شد . عماد السلطنه قبول كرد از بابت مواجب ده شاهى بدهد نوكرها چاى بخورند . هرطور بود جناب قبول كرد . ده شاهى گرفت و به آنها داد . رفتند دعاگو شدند . سبب حكومت سعد السلطنه بعد از اين خنده‌ها نماز كرده قدرى گردش رفتيم . امامزاده‌اى داشت فاتحه خوانديم . كاروانسرا يعنى اين مهمانخانه روزى سيزده هزار اجاره دارد ، به باقر خان سعد السلطنه حاكم قزوين مىرسد . اين راه از اول كه ساختند تا حال دست اوست و اگر بخواهند ديگرى را حاكم كنند فورا راه را ول مىكند . اسب ، كالسكه ، هرچه هست برمىدارد . چون راه عمومى است خصوصا سفراى كبار و وزراى دول خارجه بايد عبور كنند مجبور مىشوند دو مرتبه به خودش حكومت را واگذار كنند . چنانچه حسام السلطنه حاكم شد و شش ماه بيش طول نكشيد . براى خاطر راه مجددا به سعد السلطنه دادند . حالا خيلى ميل دارد و متصل مذاكره مىكند كه حكومت گيلان را بدهيد تا راه قزوين را هم درست كنم و آخر الامر اين كار را خواهد كرد . تا اين راه تا لب دريا « شسه » شود و هردو حكومت ابد الدهر با او باشد . كك و پشه و كنه پنجشنبه 18 ربيع الثانى - تفصيل ديشب و بيخوابى مفصل است . خروس در جلوى اطاق ما بالاى درخت بود ، از نصف شب بناى خواندن را گذاشت . پشه و كك و كنه هم كمك كرده تا اذان صبح خواب را از چشم من و جناب برد . متصل خروس مىخواند و آنى نگذاشت راحت باشيم . اذان را نگفته بودند بيرون آمدم . اكبر فراش را ديدم صدا كردم اين خروس را بگير . اكبر از بالاى درخت خروس را گرفت . نصف پرش كنده شد فرار