قهرمان ميرزا عين السلطنه

628

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نخورد . اسب چرخ خورده بند ركاب باز شد و من افتادم . از زير شكم اسب دو سه غلت خوردم . اسب نزديك بود بغلتد كه من بلند شده سرازيرى دويدم . هيچ آسيبى نرسيده . نبود مگر خواست خدا . اميد نجات و حيات نداشتم . در كمال نااميدى اميدوار شده خلاص شدم . عماد السلطنه و سايرين همين‌طور در عقب من ايستاده متحير بودند كه چه خواهد شد . اگر اسب راه افتاده بود يا آن‌كه شرارت مىكرد دنيا را مىبايست وداع گفت كه ابدا خلاصى نبود و هر تكه گوشتم به يك سنگ مىماند . كار بىقاعده هيچ وقت به پايان نمىرسد . هرچه شكر كنم كم است . از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست * روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست روزى كه قضا باشد كوشش نكند سود * روزى كه قضا نيست در او مرگ روا نيست كبك و درخت جمعه 12 - صبح منزل بوديم . بازى آس خيلى كرديم . عصر سوار شده از درهء اندج بالا رفتيم . در ميان باغات سه دانه كبك توله پراند . يك دانه كبك رفت روى درخت نشست . درخت نارونى بود ، مو پيچيده بود . هرچه سنگ انداختم كبك بلند نشد . من به حضرت و الا عرض كردم چيزى مىبينم فرمودند تفنگ بينداز يك تير انداختم كبك بلند شد . آمد از بالاى سرم بگذرد تير دوم از هوا معلق شد . همچو چيزى تا حال ديده نشده بود كه كبك از زمين بلند شود و روى درخت بنشيند . اقلا ده سنگ انداختم و بلند نشد . خيلى شكار تازه‌اى بود . تا حال هيچ كس نديده . در زمستان كبك بالاى درخت مىنشيند و اگر آدم برسد فورا بلند مىشود . يك كبك هم از همان سه دانه كبك شكار عماد السلطنه شد ديگر چيزى ديده نشد . منزل آمديم . مسئله خنده‌دار تازه اين است . امروز قبل از رفتن به شكار جلوى چادر با عماد السلطنه ايستاده بوديم يك پسر و دو زن آمدند گذشتند . . . بعد از نيم ساعت هردو زن و آن پسره آمدند جلوى چادر . زن ابتدا كرد كه عرض خود را به حضرت و الا كرده ، حال خدمت شما آمده‌ايم التفاتى بفرمائيد . از مطلب سؤال كرديم معلوم شد اين زن پير مادر عيال ميرزا بيك جلودار نايب سابق الموت زن ملا مهدى تركانى بوده . دختر ديگرش را در بچگى براى پسر كدخدا امين صيغه كرده حالا كه بزرگ شده و پدرش هم مرده ملا محمد جيرين‌دهى به شيطنت و تدليس عقدنامه بيرون آورده كه اين دختر زن پسر من است و حكم شرعى هم از . . . قزوين گرفته . حالا دختر ميانه مانده و هيچ كدام از ترس ديگرى حرف نمىزنند . مادرش اين كلمات را گفت . من از دختر پرسيدم كدام يك از اين دو نفر را مىخواهى . جواب داد مرا تصدق كنيد و از هردو اينها طلاق بگيريد آسوده شوم . خيلى خوش تقرير كرد . دخترك بلندقد درشتى بود . فرج الله خان آمده رفتند . حكايت تازه‌اى بود . جناب گفت خدمت حضرت و الا آمده بود . صورت دختره را ديدم . يعنى از حضرت و الا حجاب كرده و براى