قهرمان ميرزا عين السلطنه
613
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
آمدم دو كبك بلند شد كبك سيم را در هوا زدم . يك زربه كبك ديگر از حضور حضرت و الا بلند شد ، يكى با اين لول و ديگرى را با آن لول در هوا شكار فرمودند . تير بسيار خوبى بود . خيلى لذت داد . يك دانه ديگر از پيش عماد السلطنه بلند شد ، يك تير انداختند نخورد ، آمد جلوى من . تفنگ خالى شد كبك زخمى شد مدتى پريد ، بعد افتاد . همان جا را نشان كرده درست به خط مستقيم بالاى سرش آمده سرش را بريدم . يك كبك ديگر حضرت و الا مجددا در هوا زدند . كمى راه رفته يك دفعه توله نوبل « مارخ » داد . من جلو رفتم حضرت و الا هم ايستاده بودند . توله در ميانهء بوته پريد ، كبك بلند شد . هنوز بال نزده بود كه در ميان زمين و هوا زدم . از همه تيرها جلدتر و چابكتر بود . اين همه كبك كه نوشته مىشود فقط در محوطهاى به قدر دو هزار ذرع مربع بيش نيست . اما سنگهاى بزرگ بزرگ دارد و كبك اغلب در زير سنگها قايم مىشوند . كبك الموت بىاندازه است . آن دو سفر را بىموقع ما آمديم ، وقت شكارش حالا است . فرهها بزرگ شده و گوشت خوبى دارند . يك كبك هم سيف الله شكارچى زد . روى هم رفته در اين دو ساعت نه كبك شكار شد . يك كبك عماد السلطنه گم شد . من زودتر منزل آمدم . بعد حضرت و الا تشريف آوردند با دماغ چاق . حقيقت خوب شكارى شد . سفر اول ورك نيامديم و سفر دوم وقت شكار نبود . اين سفر الحمد لله وقت شكار است . جناب و آقاى عماد السلطنه هم تشريف دارند . از صحبت و حكايت هم خوش مىگذرد . شب هوا مه بود . باد كم مىآيد . خيلى سرد بود . راحت خواب كرديم . گرمارود دوشنبه 16 ربيع الاول - صبح زود بيدار شده هوا سرد بود . يك ساعت و نيم از دسته گذشته مهياى رفتن شديم . چند مدتى پياده از كنار دره آمديم . يك مرتبه استاپ « مارخ » داد . كبك آن سمت دره بود . از اينجا توله ديد . تفنگ را آقاى عماد السلطنه گرفته با وجود آنكه خيلى دور بود انداختند . كبك همانجا خوابيد . سوار شده درهء ديگر را گرفته كه آخرش به همان درهء زرون مىرسد . پياده با حضرت و الا رفتيم . كبك زياد داشت . دو كبك حضرت و الا و دو كبك من زدم . خيلى پياده سربالا رفتم تا به اسب رسيدم . حضرت و الا زودتر تشريف برده بودند . از قريهء حسنآباد گذشته به دره روى ده رسيدم . آقاى عماد السلطنه جلوتر رفته مشغول شكار بودند . من نرفتم . قدرى رفته به ده گرمارود كه مسكن فرج الله خان سرتيپ و در حقيقت پاىتخت اوست رسيدم . منزل را در عمارت فرج الله خان قرار داده بودند . راه امروز خيلى كم بود و خوش گذشت . هوا مه داشت و نسيم سردى مىوزيد . سرد بود . اطاقها گفتند ساس دارد . آفتابگردان در جلوى اطاق زدند . بنه براى پيچ بن رفت . آقاى عماد السلطنه دو كبك ديگر شكار كردند . عصر هم پياده رفتند . دو كبك ديگر هم زدند . كبك الموت در اين موقع بىحد و حساب است . از هرجا كه ديدهايم و تصور شود زيادتر است . سفر اول الموت كه من بودم در اين ده گرمارود چهار شب مانديم . آن وقت برايش خيلى گرم بود . اواسط تابستان بود . روزنامهء آن سال حاضر نبود كه درست معلوم شود چه فصل بود .