قهرمان ميرزا عين السلطنه
604
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
امان الله خان « * » كه تب كرده بود . كوكب سلطان هم از شهر به حالت ناخوشى رفت و حالت نداشت باز تب مىكند . عزيزه خانم و دايه آقا مدتى است آنجا رفتهاند . باغ مال حاجى آخوند نوكر فخر الملك است . جاى خوبى نيست . هواى شب خيلى خوب بود . در اطاق با دو لحاف استراحت شد . باز سرد بود . در اين دو فرسنگ راه چقدر تفاوت است . برات مواجب روز چهارشنبه - عصر رفتم كامرانيه خدمت آقا . صد تومان جزو نظام مواجب دارم ، كاش هرگز نداشتم . امسال را چهل تومان كسر كرده مابقى را گرفتم . مال سال گذشته را ندادهاند . تا اين برات در جيب من است راحت نيستم و هى مىخواهم بلكه وصول شود . تا حال هم هفت مرتبه دكان صحاف رفته و صحافى شده . تكان اگر بدهى هزار تكه مىشود . پدرسوخته گم هم نمىشود من آسوده شوم . مكرر خدمت آقا عرض كردهام به حاجى معتمد التجار كه خزانهدار نظام بود حواله مىشد . حالا او معزول شده نزد او باز بروند مىگويد به من ربطى ندارد . نوشت كه نزد خود آقا است و بايد مرحمت كنند . حساب من گذشته است . براى خاطر آن نوشته رفتم . بالاى منظريه كنار استخر نشسته بودند . نظام الدوله بود . رعاياى چهار ترخان را آورده بودند كه ده را اجاره بدهند . پس از گفتگوهاى زياد شش هزار تومان اجاره دادند . اين ده را سال گذشته آقا به قيمت ارزانى خريد . خوانين قاجار مالك بودند . خراب شده بود . به جزئى توجه و زور حكومت امسال شش هزار تومان اجاره رفت . سال ديگر دو مقابل مىشود . از دهات مشهور معروف ورامين است . نظام الدوله هم كارهايش را انجام داده رفت . من بلند شدم برات را ملاحظه كرده نوشتهء معتمد التجار را دادم خواند . پس از تحمل گفت . « بالاى كوه شب قتل » ! قدرى گذشت گفت « حاجى معتمد هم نيست » گفتم نوشته به من دخلى ندارد . وجه اين بروات به عهدهء آقاست ، از من گرفتهاند . « تا او نباشد نمىدانم ، بى خود گفته » . خودش را به كار ديگر مشغول كرده . حالا من مىدانم وجه برات را خودش خورده به اين حرفها مىخواهد ندهد و از سر باز كند . كارهاى كامران ميرزا نايب السلطنه ما نوكر او هستيم و همه قسم خدمت از دستمان بيرون مىآيد ، ليكن باطنا كينه دارد و در سال با وجود اين همه كار و شغل كه دارد صد دينار خدا شاهد است به ماها نمىدهد ، سهل است هركجا از پول ما دستش بيفتد همينطور مىخورد و نمىدهد . از من بيچاره تا حال سيصد تومان گرفته ، دويست تومان از پول توپچيها خورد . صد تومان آن برات مىشود . در حضور هزار نفر صد مرتبه گفت از خودت برو به توپچى پول بده به ذمهء من ، به عهدهء من كه بدهم . وقتى كه دادم خورد و هرچه كردم نداد . « بالاى
--> ( * ) عز الممالك بعد .