قهرمان ميرزا عين السلطنه

601

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چراغان با چراغ‌گاز سه‌شنبه 5 صفر - شب عيد اعليحضرت بود . آقاى نايب السلطنه از آب‌گرم امروز صبح تشريف آوردند . شهر را چراغان كرده بودند . خانهء عماد السلطنه رفته از آنجا ميدان توپخانه براى تماشاى آتش‌بازى و زيارت آقا رفتيم . سردر بانك شاهنشاهى را بسيار خوب از چراغ‌گاز چراغان كرده بودند . خيلى خيلى باشكوه بود . بعد از تماشاى آتش‌بازى در خدمت آقا بانك رفتيم ، از آنجا بازار . خيلى گرم بود و خيلى فشار مىدادند . تا ساعت پنج گردش كرديم . بعد منزل آمدم . انشاء الله بيستم ماه الموت مىرويم . چهارشنبه 6 - صبح خانهء حضرت و الا رفتم . آقاى عماد السلطنه ، شاهزاده والى ، آغا شاهزاده ، شاهزاده آغا بودند . شب شش پسر تولوى خان بود . ساعت دو از شب رفته آقا شيخ مهدى آمد اسم گذاشت . هرمز ميرزا خوانده شد . من منزل آمدم . جمعه ششم صفر المظفر - ديروز عصر خانهء تاج الدين ميرزا رفتم . شمران مىخواست برود . يك ساعت خدمت عزيز الله نشسته صحبت كرديم . بعد خانهء حضرت و الا آمده شب را آنجا ماندم . هواى بالاخانه گرم [ بود ] و پشه زياد داشت . امروز تا عصر آنجا بودم . خبر تازه‌اى نيست . دوشنبه 11 - گلين خانم امام‌زاده داود ( ع ) امروز رفت . از بس سرزنش كرد به تنهايى راضى شد روانه‌اش كردم . . . چهارشنبه 13 صفر - حضرت و الا و نواب عليه و سايرين باغ نصير الدوله عصر سيزده به در رفتند . صبح آقاى عماد السلطنه تشريف آوردند . . . در وسط باغچه از شدت بيكارى بناى حوض مىكنم . باغ حوض نداشت و از جهت آبپاشى خيلى سخت بود حالا خوب مىشود . آقاى عماد السلطنه بعد از ناهار رفت . عصر حمام رفتم ديگر نتوانستم باغ نصير الدوله بروم . عذرى آوردم . شب گلين خانم آمد . بناى سرزنش شد . . . شنبه 23 - از جهت نرسيدن تنخواه سفر الموت عقب افتاد . . . كاغذى به فارس جهت پسرهاى ركن الدوله نوشتم . غروب هم از آنها كاغذ رسيد . نهم صفر به شهر شيراز وارد شده‌اند . هواى طهران شبها بسيار خوب شده . روز هم عيبى ندارد . حالا در اطاق مىنشينم . هوا جوهرى پيدا كرده . گرماها را خورديم حالا بايد برويم الموت و سرما را بخوريم . تهيه‌ها ديده شد . كارى نداريم ، هرچه زودتر برويم بهتر است . جناب هم در اين سفر همراه است . انشاء الله خوش خواهد گذشت . فرار جلال الدوله يكشنبه 24 شهر صفر - منزل بودم . اخبار تازه آمدن جلال الدوله است از بروجرد . عيالش را چندى قبل روانه كرد و حالا خودش را مىگويند آمده . سه ماه نيست به حكومت آنجا رفته . حالا از ترس شورش و افتضاح خودش فرار كرده . ما حاكمى