قهرمان ميرزا عين السلطنه
584
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
دستهء پنجم كه دو دوره دويدند . اول كهر كشيكچىباشى . دوم كهر حاجب الدوله . سوم كهر رومى مجد الدوله . چهارم كرنگ نايب ناظر . پنجم كرنگ سركارى . دستهء ششم كه دو دوره دويدند . اول كبود سركارى . دوم كرنگ صاحب جمع . سيم كهر صاحب جمع . چهارم كهر سركارى . پنجم قزل سركارى . مسافت هر دورهاى « * » قدم است و از همه بهتر و شيرينتر كهر كشيكچىباشى [ است ] كه بيرق پنج دوره برداشت دويد . هيچ اسبى به مثل او خوب سردماغ ندويد . خوب اسبى بود . دوغ و كباب پنجشنبه 12 شهر شوال - جمعهء گذشته كه حضرت عبد العظيم مشرف شديم قرار شد روزى را از صبح بيرون آمده مهمانى دانگى دوغ و كباب بخوريم . تهيهء امروز را ديده صبح يك ساعت از دسته گذشته سوار شدم . نزديك دروازهء حضرت عبد العظيم مدتى معطل شده تا تولوى خان آمد . بعد آقاى عماد السلطنه ، محمد حسن ميرزا و جناب آمدند . سليمان ميرزا و موچول ميرزا هم بودند . تگرگ شانزده مثقالى اين مطلب را ننوشتم جمعهء گذشته پس از زيارت آمديم برويم سوار شويم ميان بازار حضرت عبد العظيم بوديم يك مرتبه آسمان صدا كرد و بنا كرد دانهدانه تگرگ آمدن . خيلى تماشا داشت . هر دانه تگرگ به قدر يك گردو و يك تخممرغ بود . خودمان كشيديم از هفت مثقال تا شانزده مثقال كه يك سير باشد تگرگ داشت . اسباب وحشت شد . مردم به هم ريختند . الحمد لله كم آمد . بعد تگرگها به قدر فندقى شد . نيم ساعت آمد . خيلى غريب بود و من يعنى خيليها اينطور تگرگ نديده بوديم . محمد حسن ميرزا مىگفت بزرگتر از اين ديدهام . بارى نزديك جوانمرد قصاب كنار جوى آب و درختهاى بيد پياده شديم . باد تند مثل روز اسبدوانى مىآمد . برهها را خورد كرديم . زحمت كباب كردن با محمد حسن ميرزا بود . يعنى استاد او [ بود ] و ماها شاگرد بوديم . در عمل خوراك و تميزى حقيقت اول شخص است . سليقهء او را در غذا هيچ كس ندارد . ماشاء الله قوهء خوردن و بنيهء هضم كردن هم هست . مختصر كباب و دوغ و بقول تركها « بزقورمهء » خوبى داشتيم . هركدام سهمى آورده بوديم . بسيار ناهار خوبى شد . طاهر خان هم بود . بعد قدرى ياد بچگى افتاده الك دولك و توپبازى كرديم . براى هضم غذا و گذراندن وقت خوب بود . چاى خورده دستنماز گرفته به حضرت عبد العظيم رفتيم . پس از زيارت و نماز از جادهء معمول به شهر آمديم . لله الحمد بسيار خوش گذشت . از شدت حركت در بازى خسته شديم . لذت بهار را همين يك روز برديم . عمر ما به سختى و بدى مىگذرد . دل و دماغ نيست . آنها
--> ( * ) در اصل سفيد و نانوشته مانده است .