قهرمان ميرزا عين السلطنه
526
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىكند . آقا فرمودند اين پدرسوخته هنوز اين پول را نداده با وجود تحقيق نظام الملك و نظام الدوله . عرض كردم نمىدهد و تمام را بد مىگويد و توپچى مواجب مىخواهد . ميانهء دو آجودانباشى گرفتار شدهام . هركدام جوابى بىمعنى مىدهند . فرمودند آردلباشى آجودانباشى را نزد نظام الدوله با من حاضر كند . جواب سؤال كنيم . اين حكم بيستم بود كه فرموده بودند . دو سه مرتبه آجودانباشى نزد نظام الدوله رفته بود همين جوابهاى لاطايل را داده بود . اين بود كه اين ابلاغ را سيف الدين ميرزا كرد . من در حضور جمعى گفتم كه هرگز توپچى را بدون آدم ايشان روانه نمىكنم شايد شرى برخاست . خواهند گفت تو جوانى كردى و بىجا فرستادى . گفت خير شما با جعفر قلى خان آردل آقا كه مأمور است روانه كنيد . گفتم مطلبى صحيح ! شما كه حضور داريد شاهد باشيد . بعد ده نفر توپچى گفتم بروند . از آنجا منزل حضرت و الا رفتم . از آنجا با محمد حسن ميرزا درب خانه رفتيم . آقا خيلى دير بيرون آمد . اسماعيل خان آنجا بود . توپچيها درب خانهء آقا بودند . من گفتم اينجا نباشيد برويد همان خانهء آجودانباشى باشيد . از آنجا مراجعت كرده مجددا خانهء حضرت و الا آمدم . بعد از سه ساعت خبر آمد كه آجودانباشى پنج نفر از توپچيها [ را ] به عنوان اينكه بيائيد توى حياط چايى بخوريد پول بدهم كتك بسيار زده و قداره را از كمر توپچى باز كرده سه نفر را زخم زده است . تا آردل آقا رسيده و ساير توپچيها در را شكسته داخل شدند كار از كار گذشته است . خودش و سه برادرش اين كار را كردهاند . توپچيها را به همان حالت خدمت آقا بردهاند . مطلب اينطور واقع شده . آجودانباشى وجه نقدى چهار برات را خدمت آقا برده و گفته است توپچى [ ها ] آمده درب خانهء من نشستهاند شرارت مىكنند . آقا فرموده مىخواستى پول بدهى تا نيايند . رو به جعفر قلى خان كرده كه پول را بگير بگو توپچيها بيايند . آجودانباشى تندتر مىرود و اين كار را مىكند . بعد از آنكه توپچيها [ ى ] زخمى به نظر آقا رسيدند فحش زياد مىدهد و حكم مىفرمايند تمام آردلها بروند آجودانباشى را كشانكشان بياورند . تا غروب آردلها آنجا بودند . بيرون از اندرون نيامده بود . غروب خبر آوردند كه آردلها رفتند . من مثل سگ شدم كه خودشان حكم مىكنند و خودشان حكم نمىكنند . توپچيها را آقا فرموده بود بروند خانهء نظام الدوله دوا و غذا بدهند . جراح هم ديد نوشت . شب مثل عمر مرحوم آنجا ماندم . حالت تكلم نداشتم . صبح چهارشنبه خبر رسيد كه ديشب اسماعيل خان پلتيك و شيطنت به خيالش رسيده ساعت يك از شب رفته باغ اميريه خدمت آقا رفته است . تا آقا از دور ملاحظه فرمودهاند ، آردلباشى را فرمودهاند اين پدرسگ را بگير و حبس كن . الان در حبس است . حالت خوشى روى داد . سابقهء دشمنى و آن حكايت نزاع چند سال قبل با عماد السلطنه و زخم خوردن او از عماد السلطنه به خاطر آمد . فرصتى روى داد . خداوند را هزار مرتبه شكر كردم كه من در اين ميانه نبودم و طورى شد كه نتوانستند بگويند حكم ما بود ، و الا من بيچاره حالا گرفتار [ بودم ] و بدبختى دامنگير شده بود . اين قهر اسماعيل خان و كندن لباس نظام و رفتن به دستگاه صدراعظم هم كمك كرد . اگر آن دشمنى نبود هرگز اين حكم را نمىفرمودند . بعد از ناهار گفتند حكم شده است كه خودش و برادرهايش تمام از درجه