قهرمان ميرزا عين السلطنه

51

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بالا بودند . يك روباه تازى واشه درآورد . آمد جلوى آقا داداشم . آقا داداشم از تازى مىترسيدند كه بزند آخر به روباه . در دهن تازى قرقوش بود كه آقا داداشم زدند . آمديم ناهار را خورديم . روباه درشتى بود . هرچند در بيابانها نظر كرديم سوارى نديديم . هيچ اثرى پيدا نشد . ابو القاسم بك پيشخدمت از ويان آمد گفت آنجا انقوت بسيارى نشسته‌اند . آقا داداشم با من و دو سه نفر ديگر سوار شديم . تا رسيديم آنجا خيلى نشسته بودند ولى جاى زدن نداشت . آخر يكى را آقا داداشم در روى هوا زدند . از آنجا سوار شديم . يك‌بار غلام گفت روباه در توى راهنگ مىرود . آقا داداشم از دور ديدند . تاخت كرديم . روباه از آن‌ور راهنگ رفت . تازى واشه رسيد . همه تازيها رسيدند . روباه چپ و راست مىرفت . آخر آقا داداشم به تير دوم زدند . خيلى روباه دور شده بود . از روباه اولى كوچك‌تر بود . رسيديم به منزل چايى را خورديم . سوار شديم . خيلى باقرىقرا بود . شكار نشد . نيم ساعت به غروب مانده وارد شديم . امروز به خيال آن بوديم كه شاهزاده جانم مىآيد . گول خورديم ، و السلام . دوشنبه 29 شهر ذيحجه - صبح سه ساعت از دسته گذشته سوار اسب گل‌گون شدم . به طرف سرآب ويان روانه شديم . در دم رودخانه حسين خان ، ياور على خان آمدند . با يك ديگر رفتيم . يك قدرى كه بالاتر رفتيم ميرزا علينقى با على خان شمشير الماس را آوردند . پياده شديم شمشير را آقا داداشم حمايل كردند . از آنجا سوار شديم نزديك سرآب پياده شديم . حضرت و الا دوربين انداخته بودند . رسيديم بعد از يك ربع ديگر ناهار را آوردند . ناهار خورديم . بعد از ناهار سوار شديم گرد و خاك زيادى بود . با فرج الله خان نايب يك قدرى اسب تازى كرديم . چيزى شكار نشد . پنج ساعت به غروب مانده وارد كوريجان شديم . تا الان كه يك ساعت به غروب مانده است در خانهء حمزه خان هستيم . خيال داريم كه فردا برويم جويبار ، و السلام . 1302 سه‌شنبه غرهء محرم الحرام - صبح سوار اسب يلقان شدم . به طرف صحراى جويبار روانه شديم . يك قدرى كه رفتيم سه آهو خيلى دور درآمد . آقا داداشم بالادست را گرفتند . شاهزاده جانم با من ، ميرزا على خان ، عليمراد خان ، آقابك از براى قراقوش رفتيم . شاهزاده جانم دو تير انداختند نخورد . آقا داداشم را ديديم با محمد حسن بك ، على اكبر خان ، ذبيح الله ميرزا تاخت مىرفتند . از تپه سرازير شدند . ديگر ما نديديم . وكيل گفت بايد اين پائين آهو باشد . آنجا قاسم ميرزا ، [ و ] نوكرها [ بودند ] . بعد از يك ساعت ديگر از پائين صدا بلند شد كه هاى آهو ، آهو . ما تاخت كرديم . آهو خسته شده بود . به قدر صد قدم با ما فاصله داشت . طاهر خان دو تير انداخت ، حضرت و الا دو تير انداختند ، آقا بك دو تير انداخت . هيچ كدام نخورد . هرچند داد كردم تازى تازى نبود . من عقب كردم . ديدم بى خود است . تفنگ كه دستم نبود سه دانه قرقوش عقب آهو كردند . آهو از آن طرف سرازير شد قرقوشها نشسته بودند . من يك تير انداختم نخورد . شاهزاده جانم تشريف برده بودند منزل ما هم رفتيم . وقتى كه رسيديم منزل آقا داداشم