قهرمان ميرزا عين السلطنه

502

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

يال افتاد . اتفاقا از آنجا رد شديم استاپ ماهرخ داد و گرفت . يك دانه هم من زدم پيدا نشد . اغلب اين كبكها تير خورده فرار مىكنند . هيچ در سر تير نمىافتند . پرش اين كبكها مثل شاهين است . سربالا و سرازير برايشان فرقى ندارد . مختصر كبك نيستند يك چيزى عليحده هستند . از دو زربه كبك بالاى عمارت ما كه روز اول سى چهل دانه بودند حالا شش دانه باقى مانده نصف فرار كرده و نصف شكار شده‌اند . دو ساعت و نيم به غروب مانده منزل آمديم حضرت و الا يك ساعتى بعد تشريف آوردند . اعليحضرت دو قوچ شكار فرموده بودند . حضرت و الا هم شكار ديده بودند دو تير انداخته بودند نخورده بود . تلگراف عماد السلطنه غروب على مردان خان از شهر آمد تلگراف مجددى آقاى عماد السلطنه كرده بودند و تلگرافى ميرزا محسن اظهار رضايت كه عمل ماليات را گذرانده و مورد التفات شدم . اين فقرات هم در ميدان اتفاق افتاده بود در تلگرافخانه نبود . تلگرافچى اگر عرض كند خلاف است . هردو را برداشته خدمت امين السلطان بردم . ملاحظه فرموده صبح گفتند به نظر مبارك شاه خواهم رسانيد . الحمد لله از دست اين مطلب هم خلاص شديم . حمام بلغار جمعه 18 جمادى الاولى - آقاى نايب السلطنه امروز مرخص شدند كه با مجد الدوله شكار تشريف ببرند . اعليحضرت به گوى داغ تشريف بردند . ما سوار نشديم . حضرت و الا اردو حمام بلغار تشريف بردند . تولوى خان پياده شكار رفت . ميرزا مهدى دو كبك زده بود آورد . عصر سوار شديم . حضرت و الا نيامدند . فساد يك كبك و ميرزا مهدى يك كبك زدند . من يك كبك را زخمى كرده پيدا نكردم . اغلب گم مىشوند . از بس صياد و شيطان هستند . اين كبكها كه زده مىشوند تماما روى هواست . به چشم روى زمين كبك ديده نمىشود . حكايت غريبى اين كبكها دارند . تا كسى نبيند باور نمىكند . شاه يك خوك شكار كرده بودند . آقاى نايب السلطنه دو قوچ شكار فرموده بودند . شب حضرت و الا آنجا رفتند . دستخطى سابقا جهت تولوى خان صادر شده بود مقرر فرمودند فرمانش نوشته شود . شنبه 19 جمادى الاولى - صبح آقاى نايب السلطنه شهر تشريف بردند . اعليحضرت سوار نشدند . بعد از ناهار سوار شديم حضرت و الا هم سوار شدند يك كبك از بسيارى دور در هوا زدم . مدتها پياده عقب كرده آخر تير دوم انداخته تا افتاد و گرفتم . فساد يك كبك گزل زد بسيار خوب سواره در هوا زد تماشا داشت . هيچ يك نخورد گفتيم جهنم . شكار انشاء الله خواهيم زد . مختصر ترسان لرزان طى مسافت مىكرديم . از گوىداغ تا اول راه شهر دو ساعته آمديم . سه ساعت به غروب مانده به راه شهر افتاديم . از قضا عزيز السلطان هم به اين سمت مرخص شده شكار آمده بود . اغلب را تاخت آمديم كه ما را نبيند . بارى تفنگها را چهارپاره پر كرده و منتظر ريختن شكار