قهرمان ميرزا عين السلطنه
500
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
كبكهاى جاجرود دوشنبه 14 جمادى الاولى - صبح فخر الملك آمد . پنج از دسته گذشته سوار شديم . اعليحضرت گوىداغ تشريف بردند . بالاى گردنه ناهار افتادند . با ساعد الدوله ناهار خورديم . بعد از ناهار سرازير شده به سمت يورت خودمان و درهء طويله آمديم . بعد از زحمت زياد و دوندگى فراوان يك كبك تولوى خان ، يك كبك من در هوا زديم . يك خرگوش هم من زخمى كردم و تولوى خان زد افتاد در بالاى عمارت خودمان . سختانى است كه هميشه كبك دارد . يك كبك بلند شد . من و تولوى خان با فساد كاكا سه تير يك مرتبه انداختيم هيچ معلوم نشد كه خورده . بعد از مدتى پريدن يك مرتبه به زمين خورد پيدا كرده آمديم . كبكهاى غريبى دارد . خدا شاهد است كه از اين بغل رودخانه بلند شده به آن سمت رودخانه مىروند . ابدا در زمين كبك جاجرود به چشم ديده نمىشود . تمام يك دانه يك دانه غفلة بلند مىشوند . هيچ وقت يك مرتبه بعد از رفتن سى چهل قدم راه بلند نمىشوند . تمام بايد به زحمت توله و گردش زياد يك دانه بلند شوند و تا چشم كار مىكند پرش مىكنند . يك مرتبه بيش آنها را نمىشود ديد و تفنگ انداخت . حكايت غريبى دارند تا كسى مشاهده نكند درست نخواهد دانست . اما بيحد و اندازه كبك است . تفنگچى بقدرى بود و صداى تفنگ متصل مىآيد به قول لطفعلى خان مثل جنگ هفت لشكر مىماند . متصل صداى تفنگ بلند است . امروز گويا متجاوز از هزار كبك اهل اردو شكار كردند ، تمام بغلهها اسبرو است . هيچ آدم محتاج پياده شدن نيست . شكارگاهى از اين بهتر در هيچجا نيست . امروز توله استاپ معركه كرد . تمام را ماهرخ مىداد و بلند مىكرد . تيرهاى خوب به كبك انداختم و يقين دارم زخمى شدند ، چون اغلبى پشت كمر و بغله مىرفتند ديده نمىشد . دراج دستى در جنگل جاجرود دراج هم دارد كه دستى به حكم اعليحضرت آورده و انداختهاند . حالا زياد شده است . اما قدغن سخت هست و ابدا نمىشود نزديك جنگل رفت . خوك حد و اندازه ندارد . آرغالى و بز بىحساب است . پلنگ هم فراوان دارد . ساير وحوش و طيور همه قسم زياد است . سهشنبه 15 جمادى الاولى - صبح در ركاب مبارك سوار شديم در قريهء باغ گمش ناهار افتادند . بعد از ناهار فخر الملك و معتضد السلطنه آمدند . اعليحضرت فرموده بودند كه با حضرت و الا شكار كبك بروند . قدرى رفتيم قرقچى از دنبال فريادكنان آمد كه قدغن است . مختصر حالى كرده همراه آمد و مشغول شكارچيگرى شد . قدرى آمده جدا شديم . يك كبك زخمى پيدا شد . تولوى خان پياده شده گرفت . ديگر شكارى نكرده دو ساعت به غروب مانده منزل آمديم . حضرت و الا يك كبك شكار فرموده بودند . ميرزا مهدى دو كبك زده بود . داراى چهار كبك شديم . امروز توله