قهرمان ميرزا عين السلطنه

404

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

توقعات مخلوق برويم سركار اين خلق نظرتنگ همدان . هركس يك قران از قرنى طلب داشت يا تعارف داده بود قبل از برخاستن من آمده و متصل عريضه و پيغام و سلام مىدادند . تمام كارها يك طرف ، اين طلب‌كارى و عريضه‌جات اين اشخاص يك طرف . با وجود آنكه مىدانند معزول نيستيم و حاكم [ هستيم ] اين‌طور كردند . آقاى آقا حسين و آقا ابراهيم خداحافظى آمدند . بسيار آقايان خوب مهربانى هستند . آن‌قدر حرف زدم و چيز نوشتم ، آن‌قدر حرف مردم و عريضهء آنها را خواندم و برات مهر كردم كه بيزار از آمدن همدان و رفتن به طهران شدم . اگر دست خودم بود حتما اين رفتن را موقوف مىكردم . تمام خوشى اين مدت را اين يك روز ضايع و نابود كرد . بارى نزديك بود تمام كارها را گذاشته اسبى سوار شده به سمتى فرار كنم . دويست نفر پاره‌دوز ، صدنفر سراج ، سيصد نفر سبزىفروش در ديوانخانه حاضر [ ند ] و با ميرزا حسين كه مباشر اين اصناف بود مرافعه و زدوخورد داشتند . طورى اين پسره را عاجز كرده بودند كه امامزاده يحيى بست رفته بود . از هركدام اينها يك قاز گرفته بود امروز مطالبه مى - كردند . اغلب هم تقصير وزير خودمان بود . ( از بس‌كه ميرزا حسين گفته بودم تكيه كلام شده بود ) . تا پنج ساعت به غروب مانده به همين قسم گذشت كه حالت برايم باقى نماند . بارها كه رفت شكر كرده اول ميرزا حسين را جلوى خود انداخته بيرون رفتم . طورى مستعد بودند كه اين بيچاره به منزل خود نرفت كه اسباب سفر بردارد . سوار اسب هدبان شده از دروازهء سنگ‌شير و مسجد ميرزا اسحق رفتيم ، تماشا داشت . . . « * » ساعد السلطنه امشب بايد لتكا برويم . بار [ و ] بنه كوريجان رفت . نزديك چاپارخانه جناب ساعد السلطنه رسيدند . شريف الملك هم آمد . تمام را رجعت داده با ساعد السلطنه و طاهر خان صحبت‌كنان رفتيم . نيم ساعت به غروب مانده لتكا وارد شديم . خانهء ساعد السلطنه در اين ده است . پايتخت حاجيلو است . عمارت و قلعهء خوبى مىسازند . كلاه فرنگى بدى نبود . شب قدرى تخته بازى كرده به صحبتهاى طاهر خان گذشت . ساعد - السلطنه از آدمهاى خوب دنياست . خيلى صاحب مكنت و دولت هم شده است . فوج فدوى و حكومت حاجيلو ابوابجمع ايشان است . كار و بارش خيلى خوب است . لله الحمد كه خلاص شديم . خيلى صدمه اين دو سه روزه ديدم . هيچ وقت اين قسم گرفتار نبودم و سفر به اين پرزحمتى نرفته بودم . خيلى كار كردم . دو روزه اين سفر بزرگ و كارهاى زياد را صورت دادن كار حضرت فيل بود . از قوهء خودم دور مىدانستم . صبح دوشنبه هشتم - حمام رفتم . ساعد السلطنه لخت بود . حمام قشنگى بود . بعد سوار شده نزديك رودخانه رفتيم ، چهار مرغ آبى من و ساعد السلطنه در هوا ميان گل زديم . يك حواصيل ساعد السلطنه زد . دو سه مرتبه در ميان آب انداختم . استاپ

--> ( * ) نقطه‌چين در اصل است .