قهرمان ميرزا عين السلطنه

394

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

اصلش « مهاجرانى » و رعيت حسين خان ياور است . با شش نفر ديگر دزد معروف شب و روز دزدى مىكنند . سالها است كه مشغول اين كار هستند . برادرش هفت سال است كه در انبار شاهى محبوس است . دزد بىباكى است . حسين خان ياور جمعى از اين دزدها را دارد كه جهت ايشان دزدى مىكنند . در اين گيرودار اين دزد گرفتار شد ، خيلى خوب شد . در حضور جمعى از آقايان بودند فتحعلى آمده اسم رفقاى خود را يكان‌يكان گفت . نوشتهء پا به مهر از آنها گرفتم ، روانهء طهران جمعهء گذشته كردم . تلگرافى هم جهت حضرت اجل امين السلطان كردم . على خان هم تلگرافى كرد . خيلى اسباب استحكام كارها شد . اين حسين خان در اين مدت خيلى شيطنت و بدذاتى كرده خصوصا اين دو سه روزه كه ما را به تنگ آورد . خداوند تفضلى كند سزاى كارهاى بد او را به دستش بدهم . خيلىخيلى اسباب فتنه و فساد شد . خيلى بدذاتى كرد . حسين خان ياور اتفاق ديگر غلامعلى جلودار شب در خانهء داروغه مهمان بوده بعد از شام كه بيرون آمده در ميدان زوغاليها چند نفر نزديك شده يك زخمى با قمه به روى دماغ او مىزنند . دو سه روز به من نگفت ديروز گفت و من از خودش پرسيدم گفت آن كس كه نزديك شد و مرا زخم زد على قره رضا قلى دزد و آدم حسين خان ياور بود . من هم تلگرافى جهت حضرت و الا كردم كه از دست بستگان حسين خان به تنگ آمدم ، غلامعلى جلودار را زخم زده‌اند و دزدها را به دست نمىدهد . اين دو كار خيلى برايش بد شد . دوشنبه 10 صفر - صبح به قرار معهود سوار شديم به سمت امامزاده كوه و درهء ماما شاهرود رفتيم . نزديك امامزاده چند زربه كبك ديده شد . دو سه تير انداختيم نخورد . در ده برفين ناهار خورديم ده خوبى است . درهء قشنگ خوبى ، جاى مصفاى تميزى است . همه سال كه همدان بوديم ده پانزده شب آنجا مىرفتيم . امسال قرار رفتن را به ماه صفر گذاشته بوديم ، اين اتفاقات مانع شد . صفاى آنجا يك ماه قبل است . شكار كبك زياد دارد . زوار زياد آنجا مىرود . دو روز قبل قريب ششصد نفر زوار آنجا رفته بود . خوابم نبرد . هوا گرم بود . هندوانه [ و ] خربوزهء اعلى آورده بودند ، از قضا تمامش بد درآمد . طاهر خان صحبت خوب مىكرد . محمد على خان تماشا داشت . . . « 1 » چهار به غروب مانده امامزاده زيارت رفته از آنجا به طرف شهر آمديم . بين راه يك زربه كبك ديده شد . يك دانه از خيلى دور روى هوا زدم . تولوى خان پياده مىرفت . من رسيدم گفتم سوار شو برويم . اسبش پائين بود . سرازيرى خيلى تندى بود . تفنگ شانه‌اش بود . اين سرازيرى را خيلى تند آمد پايش دررفت و دو سه معلق خورد . در آخرين معلق دو لوله تفنگ يك مرتبه صدا كرد كه رنگ از روى من پريد . چند نفر بوديم تمام به حالت نزع رسيديم . تولوى خان بلند شد . من پرسيدم چه‌طور شد ؟ گفت

--> ( 1 ) نقطه‌چين در اصل است .