قهرمان ميرزا عين السلطنه

370

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

عادت خواب ندارم . ميرزا حسين خان آمد قدرى حساب رقومى ياد داد . هوا آفتاب بود . ديشب بدبختانه ابر بود . گرفتن ماه را تماشا نكرديم . خسوف كلى بود . چهار ساعت مدت خسوف طول داشت . اگر هوا صاف بود تماشاى كاملى داشتيم . حيف تماشا نكرديم . . . « * » ناظم الشريعه ميرزا آقا همه روزه صبح مىآيد تولوى خان را درس مىدهد . چهار سال نزد ما بود در طهران و همدان . الان يك ساعت از شب رفته است اين اشعار خوب سعدى را تولوى خان در روزنامهء خود نوشته بود ، بسيار شعرهاى خوبى است . مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماهرويم در آغوش بود چنان مست ديدار و حيران عشق * كه دنيا و عقبى فراموش بود نگويم مى لعل شيرين گوار * كه زهر از كف دست او نوش بود ندانستم از غايت لطف و حسن * كه سيم و سمن يا بر و گوش بود به ديدار و گفتار جان‌پرورش * سراپاى من ديده و گوش بود نميدانم آن شب كه چون روز شد * كسى بازداند كه باهوش بود مؤذن غلط گفت بانگ نماز * مگر همچو من مست و مدهوش بود بگفتيم و دشمن بدانست و دوست * نماند آن تحمل كه سرپوش بود بخوابش مگر ديده‌اى سعديا * زبان دركش امروز كان دوش بود مبادا كه گنجى بجويد فقير * كه نتواند از حرص خاموش بود آسيابان - طلاجوها دوشنبه 16 - صبح هوا صاف بود . سوار شديم به دره عباس‌آباد رفتيم . در راه يك بلدرچين حضرت و الا شكار فرمودند . ناهار كنار رودخانه صرف شد . جاى باصفائى است . يكى از جاهاى خوب همدان است . آسيابان پير تماشادارى ديده شد . بطورى از آرد سفيد شده بود و هيكلش مضحك بود كه چه بنويسم . خندهء زياد شد . بعد گردش‌كنان تا پشت قلعهء كهنه آمديم . شكار حالا كم است و بچه نگذاشته‌اند . نزديك اسطخرى در شبدرزارى چايى پياده شديم . باران سرگرفت . بيست دقيقه زيادتر باران آمد . بطورى تند بود كه از آفتاب‌گردان سر كرد . تمام نوكرها خيس شدند . طلاجويها عبا زياد داشتند و به نوكرها دادند . يك فنجان چايى خورده سوار شديم . نزديك قلعه كهنه مجددا باران سرگرفت و تا شهر باز نشد . چهار به غروب مانده به منزل رسيديم . يك يلبه هم به زحمت زياد و گرديدن شش هفت نفر نيم ساعت تمام شريف خان زنده گرفت . توله و آدمها را خسته كرد . دكتر سعيد كردستانى چهارشنبه 18 - صبح زودتر از خواب بيدار شدم . حمام مفصلى رفتم . چند

--> ( * ) نقطه‌چين در اصل است .