قهرمان ميرزا عين السلطنه
340
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مانده خانهء حضرت و الا رفتم . حكايت تازه اين است كه ميرزا على رئيس الاطباء حكيم آقاى نايب السلطنه عريضه حضور مبارك عرض كرده و دويست تومان پول به توسط محمد حسن ميرزاى دائى روانهء حضور مبارك كرده كه خانات و يهود همدان را تيول مرحمت كند . محمد حسن ميرزا نمىدانسته كه اين تيول را به حضرت و الا دادهاند . عريضه را خدمت شاه برده اعليحضرت فرمودهاند اين تيول به شاهزاده مرحمت شده است . اينك برو پيش شاهزاده و اين دويست تومان را از ايشان بگير بياور . محمد حسن ميرزا عرض كرده بود كه صد تومان هم به من مىداد . فرموده بودند براى تو زياد است . پنجاه تومان از شاهزاده بگير . بارى به اين تفصيل دويست تومان را حضرت و الا مجبورا دادند . خدا بيامرزد ميرزا على را . نايب السلطنه و چهار زن دو سه شب است باران مىآيد . امروز هم مىآمد . جاى سالم براى هيچ خانهاى نگذاشته خدا رحم كند . طاقهاى بازار خيلى خراب شده . تا عصر آنجا بودم . دو ساعت به غروب مانده خانه آمدم . ميرزا على اكبر خان حكيم آمد . گلين خانم گلويش خيلى درد مىكند . امروز و ديشب احوالش بدتر بود . تا غروب باران مىآمد . حضرت نايب - السلطنه چهار زن دو روز پيش گرفته و خيال دارد سه چهار زن ديگر بگيرد تا بخت كدام يارى كند و اولاد نرينه بزايند . خيلى خوشبخت خواهد بود آن كس كه بياورد . يك نفرش دختر قوشچى معير است . شمران در باغ تجريش به روضهء ما مكرر آمده بود . حالتش را مىدانم . . . « * » چندان خوشگل نيست . لاغر است ولى خيلى غمزات داشت و ظالم و زرنگ بود . يقين به بدذاتى خودش را خوب جا خواهد كرد . . . « * » خودكشى از ظلم حاكم مؤيد الدوله پسر حسام السلطنهء مرحوم حاكم گيلان شد . امروز يك نفر به حضور مبارك در وقت عبور اعليحضرت به سمت دوشانتپه عريضه داده بود . غلامها و فضولان ركاب مزاحم شده بودند . [ به ] رد شدن اعليحضرت آن عارض چاقوئى بيرون آورده گلوى خود را بريده و بعد كاردى به شكم خود زده . بعضى گفتند مرده و برخى گفتند زنده است . معلوم نشد كجائى بوده و چه كاره بوده . چقدر ولايت شلوغ است كه مردم از ظلم حكومت خودشان را مىكشند . سال گذشته هم يك نفر يزدى در عبور اعليحضرت همينطور خودش را زخم زد ولى خرخره بريده نشده بود . بعد از معالجهء زياد شفا يافت . اين شخص هم همان كار را كرده ولى كاردى هم اضافه بر شكم زده . آن يزدى حاكم را معزول كرد ، تا اين يكى كجائى باشد و چه شود . تا غروب باران آمد . شب ساعت دو هوا صاف شد . اين شخص مقنى بوده و طلب از بعضيها داشته و يك ساعت فاصله مرده است .
--> ( * ) نقطهچين در اصل است .