قهرمان ميرزا عين السلطنه
338
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مظلومان گرسنه را ساكت كردهاند . كارشان بدتر از روز اول شد . به خدا به قاجاريهء طهران زكات دادن شرعا واجب است . آنقدر فقير و بىچيز شدهاند . غروب منزل آمدم لله الحمد احوالم بهتر است . مشق ارگ - گل شهر طهران جمعه 3 - صبح ابر بود . قبل از ناهار آفتاب شد . ديشب و امروز صبح به خيال رفتن به حضرت عبد العظيم بودم . ليكن جهت زكامى كه داشتن از آن خيال منصرف شدم . معلم « ارگ » آمد . قدرى مشق گرفتم . سلطانحسين ميرزا اينجا بود . بعد از ناهار سوار شدم كه خدمت حضرت و الا بروم . از راه خيابان رفتم . به شدتى گل بود كه حقيقتا تا سينهء اسب در گل فرومىرفت . تمام لباس من گل شد . نمىدانم چه شهرى است و چه خيابانى و چه احتسابى . عبور سواره ، پياده ، كالسكه افتضاح است . هيچ نبايد از منزل حركت كرد . تا سبزه ميدان رفتم . ايلخانى در كالسكه نشسته بود مىآمد ، مرا ديد كالسكه را نگاه داشت و عذرخواهى از نبودن ديروز كرد . گفت مىروم حضرت عبد العظيم . به اصرار مرا پياده كرد ، در كالسكه نشسته روانه شديم . گويا از صبح مقدر بود كه من به اين سعادت فائض شوم . بارى تا گار راهآهن به سختى هرچه تمامتر رفتيم . از آنجا در ترن نشسته به حضرت عبد العظيم رفتيم . نواب محمد ميرزا و جمعى ديگر از آشنايان بودند . جمعيت زياد بود . تا صحن مقدس پياده رفتيم . گل خيلى بود . زيارت كرده آمديم به سر مقبرهء مرحوم آقا سيد صادق چايى خورديم . نماز آنجا كرده همگى به اتفاق در گار رفته با ترن به طهران آمديم . لله الحمد خوش گذشت . صحبت زياد شد . تا سبزه ميدان در كالسكه نشسته از آنجا سوار شده به منزل آمدم . هوا صاف و خيلى سرد بود . صحرا برف داشت . مواجب عماد السلطنه شنبه 4 شهر رجب المرجب - صبح خانهء حضرت و الا رفتم . هوا گاهى آفتاب و گاهى ابر بود . خيلى سرد بود . آقاى عماد السلطنه هم تشريف آوردند . ناهار آنجا صرف شد . بعد از ناهار حضرت و الا دربخانه حضور اعليحضرت رفتند . نماز را كرده به توپخانه رفتم . آقاى عماد السلطنه هم تشريف داشتند . امين نظام خدمت آقا رفت . من به منزل آمدم . گلوى گلين خانم به شدت درد داشت . از بعد از ظهر هوا ابر و گرمتر شد . از غروب بناى آمدن باران را گذاشت . يك ساعت و نيم از شب رفته شريف خان نوكر تولوى خان آمد كاغذى از ايشان رسانيد . نوشته بودند محرمانه كه امروز اعليحضرت هزار تومان مواجب به آقاى عماد السلطنه و پانصد تومان به تولوى خان مرحمت فرمودهاند . شكر زياد كردم كه بعد از چند سال گفتگو و عرايض بيشمار اين مرحمت شد ، العجب ثم العجب . تا ساعت دو كه اين دو كلمه نوشته شد باران مىآيد . نمىدانم اين خانهها چه خواهد شد . خداوند حفظ كند . . . « * »
--> ( * ) نقطهچين در اصل است .