سيد محمد كمره اى

529

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

داديد ؟ گفت حمال گندم پشت در را بالا زد و نصف در را باز كرد ، بعد گندم را بيرون آورد در را بست . يك مرتبه گندم از بالا سرازير شده پشت در را گرفت . نه فقط اولياى ظالم . . . گفتم پس از گندم اطاق جلو بدهيد كه آسان‌تر است اما چون مىگوييد خاك دارد غربيل خاك‌گيرى بزنيد كه اگر آشغال زياد دارد ، آشغال عيب ندارد . اما خاك نداشته باشد . گفت غربيل داريم اما ريز است گفتم بياوريد ، آورد . ديدم الك سيمى است ، براى گردگيرى خوب است . گفت يك غربيل درشت داريم ، آورد ، ديدم سرند چشم‌بلبلى است . در اين ضمن ديدم چقدر اشكالات براى كارهاى ما ايرانى از آسمان هم مىبارد ؛ فقط از اولياى ظالم مملكت نيست ، بلكه از هر جهت كار دچار اشكالات است . اتفاقا در اين ضمن آقاى مشير اكرم وحشت سختگيرى دوستان در امر ارزاق او را گرفته بود و گفت ما خودمان هم هيچ آرد نداريم ، فقط يك خروار گندم از معتمد الدوله ، آقابزرگ براى شخصى خريده بود و قيمت او را به همان نرخ قديم داده بود ، بعد ديديم كه كار ورود گندم به شهر مغشوش شده آن يك خروار را خودمان پاك كرديم كه آسياب نماييم حال مىترسيم در آسياب نمودن گرفتار دولتيان شود . بعد من چسبيدم كه از آن يك خروار اينجا دوازده من امشب به من بدهيد فردا از گندم خوب معتمد الدوله برداريد . آقاى مشير اكرم به آقابزرگ فرمودند كه برو از اينجا ده من گندم بكش و بريز توى اين دو كيسه ، فردا يازده من گندم از گندم‌هاى معتمد الدوله بردار عوض اين ده من ، يعنى يك من كسر من گذاشته شود نه كسر معتمد الدوله . من گفتم فردا ده من گندم خوب از گندم معتمد الدوله در همانجا غربيل كنيد و برداريد به جهت اينكه آن گندم معتمد الدوله خاك ندارد و آشغالش هم در جزو گندم آسياب ما مىدهيم آسياب مىكنند ، آشغالش را هم مىخوريم . بعد آقايان رفتند گندم بكشند ، بعد از مختصر زمانى آمدند كه بند ترازو پاره شد ، باشد فردا صبح مىكشيم و مىدهيم . من تعجب از اصرار خودم و حدوث موانع نمودم . ديدم احمد هم نيامد ، گفتم باشد فردا تا فردا چه پيش آيد . بعد يك‌مرتبه احمد آمد . آقاى آقابزرگ و آقا ميرزا احمد خان پسران آقاى مشير اكرم هم رفتند گندم را كشيده آوردند . ديدم سرهاى كيسه باز جا مىگيرد .