سيد محمد كمره اى
524
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
بادكوبه و جنگل راست و دروغ بيان نمودم . اينقدر راست و كذب حرف زدم كه آقايان را مسرور نمودم . نگرانى مادر حسين خان از بيرقهاى سرخ بعد گفتم اگرچه ميل به ملاقات وثوق الدوله ندارم اما باز براى استرحام عيالات و اطفال شما يا اتمام حجت يك مرتبه ديگر خواهم رفت . بعد يادم آمد كه مادر حسين لله درب محبس مرا با حال اضطرابى ديد و پرسيد اين بيرقهاى قرمز را كه جلو [ ى ] نظميه امروز آوردهاند كى را خيال دارند بكشند ؟ واقعا دلم آتش گرفت كه اين زن چقدر وحشتناك و ساده است . گفتم خير . خاطرجمع باش ، اين بيرقها براى جشن شب عيد قربان است كه آتش بازى مىكنند . به رييس محبس عرض كردم آيا اجازه مىدهيد محمد على خان برادر حسين خان لله را بياورند و من از او احوالپرسى نمايم . قبول نموده آوردنش ، سلام نمودم . دست دادم ، تسليت و تعزيت نمودم ، خيلى مسرور شد . مختصر احوالپرسى نمودم . خواستم بروم ، محمد على خان گفت خوب است از ميرزا عبد الحسين خان هم احوالپرسى نماييد ، او هم خوشحال بشود . نفهميدم مرادش [ از ] ميرزا عبد الحسين خان كيست ؟ شفاء الملكى است يا ساعتسازنامى كه ميرزا چه مىگفتندش . گفتم چشم . بعد از رييس محبس اجازه آوردن او را خواستم . فرمودند چون سايرين هم حق دارند بيايند ، باشد هفته ديگر . من هم عذر از رييس با كمال تملق خواسته بيرون آمدم . درب دكان استاد حسن خان رفته قدرى صحبت متفرقه كه از محبوسيانم فراموشى آيد . بعد از نيم ساعتى به محاكمات ماليه رفتم . به آقاى مشير اكرم صحبت گذشتن مقصودآباد كه زحمات ماها باطل شد به ميان آمد . زنگ عدليه صدايش به گوشم رسيد ، بلند شده به خانه بروم ، مانع شده و گفتند باهم برويم خانه . بنده هم قبول ، سوار واگون شده به خانه آقاى مشير اكرم رفته ناهار چلو و مسماى بادمجان ، آبگوشت و يتيمچه با خربزه خورديم و تا سه به غروب چايى خورده صحبت نموديم .