سيد محمد كمره اى

473

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

آقايان نموده ، خود را به واگون ميدان توپخانه ، پياده [ شده ] رفتم . اجازه ملاقات محبوسين را به من ندادند و گفتند رييس محبس راحت و خواب تشريف دارند ، سه به غروب بياييد . بيرون آمده كم‌كم به دكان آقا ميرزا عباسقلى خان رفته ، سه چايى از قهوه‌خانه آورده ، خوردم و تفصيل روز گذشته و مذاكرات مرا با مجمع تشكيليون در مجمع قدرى شنيده و بقيه را مختصرى من گفتم . تا سه به غروب بلند شده رو به نظميه آمدم . آخرين سخنان رشيد السلطان استاد حسن خان را درب نجاريش ديده اظهار تعجب از نطق مقتول كرد [ و گفت ] كه من آن روز بىخبر يك‌دفعه به دكان كه رسيدم ديدم جمعيت دم توپخانه ايستاده ، يك دفعه صداى بلند كه در اين‌جا بود شنيدم گفت « خبردار » ديدم همان كسى است كه مىخواهند به دارش بزنند . بعد آن نطق‌هاى عالى را نمود كه يك دنيا افتخار براى آزادىخواهان ايجاد نمود . خلخالى نقل مىكرد كه در محبس گفته بود چقدر [ دلم ] مىخواهد كه مرا سر ببرند تا از هرقطره خون من يك رشيد السلطان ايجاد شود و اگر به دارم بخواهند بزنند تنفسى مىكنم كه نفسم روحى به آزادىطلبان بدهد . ملاقات قاضى و عماد الكتاب بعد به نظميه رفته ، اجازه از رييس گرفته ، مدتى معطل تا آنكه به اطاق محبس رفته با عماد صحبت اينكه مىخواستم از ملاقات رييس الوزراء استرحام اينكه عيالات شما از گرسنگى تلف نشوند . بعد ديدم از خون‌دل به قدرى آذوقه براى عيالات شما تهيه شده كه تمام‌شدنى نيست . بعد ارداقى آمد . با او هم قدرى صحبت از روز قبل از دار زدن رشيد السلطان و همان روز كه در خانه عضد السلطان با رييس الوزراء ملاقات كرده بودم و روز بعد كه به حياط بادگير رفته و بدون ملاقات برگشته . قاضى و عماد گفتند ما خودمان به غذاى محبس مىسازيم . اما با گرسنگى عيالات چه كنيم ؟ گفتم مرددم بروم باز رييس الوزراء را ملاقات نمايم يا آنكه بگذارم تا عيالات شما از گرسنگى و اولياى امور در خودپرستى از اين دنيا