سيد محمد كمره اى
466
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
مىكردى كه آن سعادت را به اين شقاوت تبديل نمايى ؟ و محمد على ميرزا را يگانه وليعهد اخلاقى و شئامت و قساوت قلب شوى . آيا سزوار است آن لبان با تبسم مليح خودت را كه چنان شهد محبت و آب حيات سعادت ملت از او اميد ترشح و جريان را داشت يكباره درياهاى سم عداوت نوع خودت در تحت او مكين و دفين نمايى و براى انتقام خون اسماعيل خان كه مستحق خائن خان بود جوانان آزادىخواه را به اين قسم ، دو نفر سر دار و دو نفر ديگر را از قرارى كه شنيدهام صبح روز نوزدهم ذيقعده در باغشاه يك و نيم از آفتاب گذشته مىآيند به ابو الفتحزاده و منشىزاده مىگويند وصيت خودتان را بكنيد . مىگويند بنا بود ما را تبعيد و حبس مقيد پانزده سال بنمايند . وصيت يعنى چه ؟ مىگويند همين قسم است كه گفتيم . بعد آنها را مىآورند در محوطه مجسمه شاه ، ميدان باغ و آنها را با پارچه قطيفه سفيدى كه داراى نمره 5 بود مىپيچند و بيست نفر ژاندارمه را حاضر و امر به شليك به آنها مىنمايند . شنيدم رخت خواب و اسبابهاى آنها را امروز به خانههاى آنها فرستادهاند . اگر آنها را به كلات بردهاند رخت خواب و اسبابهاى محبس آنها را چرا به خانههاى آنها پس دادهاند ؟ نقلوانتقال عبيد الله بيك شنيدم امروز صبح كسى از شميران مىآيد پايين قلهك ، پنج اتومبيل مىخواست وارد سفارت شود . در آخرى عبيد الله بيك افندى نشسته بود و اتومبيل رفت توى سفارت انگليس . چه شده كه عبيد الله را مراجعت دادهاند ؟ آيا از قزوين يا از كرمانشاه يا از بغداد ؟ بعد از ميدان توپخانه با اكبر آقا خداحافظى كرده ، مقارن مغرب رو به خانه آمده ، آقا ميرزا ماشاء الله هم توى خيابان نشسته منتظر من بود كه برويم منزل آقا ميرزا صدر الدين . ساعت دو از شب باهم رفته و در منزل آقا ميرزا صدر الدين با آقا يحيى و خودش چهار نفرى مشغول صحبت و چايى . ساعت سه احمد آمد كه آقا تقى ناخوش و در بستر افتاده . كاغذ آقا ميرزا اسماعيل را هم توى حجرهاش انداختم كه وقت آمدن خوانده خودش بيايد . ساعت سه و نيم آقا ميرزا اسماعيل آمد كه ساعت دو و نيم شام خورده آمدم منزل ، كاغذ را خواندم به احتمال لزوم امرى آمدم . گفتم فقط براى ديدن چهار نفر رفقاى كميسيون برنج