سيد محمد كمره اى

215

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

عراق است و راه ، محل خطر . گفتم امسال شما در كمره نيستيد گندم‌هاى بنده را به انبار شما بياورند يا جاى ديگر تهيه نمايم ؟ گفت جاى ديگر تهيه نمائيد بهتر است . گفتم جواب كاغذ مرا سالار در خصوص وجه نقيب‌زاده چرا نفرستاده ؟ گفت در خمين نبود ، البته مىفرستد . اظهار داشتند كه ديروز سردار جنگ امير مفخم ، سردار محتشم با اتومبيل نصرت الدوله به دعوتش در فرمانيه رفتند . بعد از ساعتى بلند شده به‌سمت خانه مىآمدم حاج على نقى خباز خودمان را درب خانه منجم‌باشى ديده باهم آمديم خانه ، خيلى پژمرده [ بود و اظهار داشت ] كه آنچه داشته پسر منجم‌باشى به زور گرفته و ملحق به جنگلىها شده . منجم‌باشى هم چپاول او را حساب نكرده و تمام وجه اجاره خودش را از حاج گرفته و مطالبه مىنمايد . وزرا به دربار نيامدند بعد از ساعتى حاج على نقى رفته ، من و احمد مشغول ميرآبى باغچه‌ها ، بعد از يك ساعت از شب رفته بيرون آمدم و به منزل عين الممالك رفته ، عضد الممالك هم آنجا بودند ، چايى خورده ، صحبت اينكه ديروز وزراء [ به ] دربار نيامدند و صمصام خدمت شاه رفت و فردا را خبر نموده‌اند كه ناهار [ در ] هيئت [ دولت ] پخته شود . بعد گفت ممتحن السلطنه مرا به چند رقعه دعوت به منزل نمود ، اين جمعه عصرى رفتم ، اظهار داشت كه مىخواهيم دمكرات صالح تشكيل دهيم ، كمره‌اى هم هست . بعد من استنكاف نموده ، گفتم عقيده به تشكيل ندارم و بلند شده رفتم . گفتم خوب بود مىمانديد و ته و ريشه را بيرون مىآورديد . بعد ساعت دو و نيم از شب برخاسته به منزل آمدم . شام باقلا و شبت‌پلو و كوكو خورده خوابيدم . [ امور روزانه ] چهارشنبه يازدهم شعبان . - صبح بعد از چايى مشغول چيدن علف شده ؛ چون ديشب آب به باغچه‌ها انداختيم . در اين بين يك شيرى كه سال سابق به ما شير مىفروخت آمد و بار شير خود را فرود آورده ، خيال داشتم يك رى شير از او خريده ، اظهار داشت كه از بىنانى و بىبرنجى نزديك است تلف شويم . من گفتم به قدر نيم‌من برنج يا آرد مىتوام به شما در عوض شير بدهم ، اما با پول شير شما را بگيرم بيشتر مايلم . بعد شير او را امتحان كرده ترش درآمد .