سيد محمد كمره اى

171

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

سوخت . بعد به منزل صمصام السلطنه رفته جمعى دورتادور نشسته ، مرا ديد ، خيلى تعجب و اظهار مسرت نمود . گفتم احتياج ، مرا آورده . گفت شما به هيچ‌كس احتياج نداريد . گفتم احتياج تملقى خير ، اما احتياج رسمى هم به ادنى افراد مملكت دارم . به طريق اولى به شما . بعد گفت فردا به اميد خدا اگر زنده ماندم صبح اطلاع به حكام براى انتخابات مىدهم . من هم تقديس كرده گفتم خوب است اول قدم منتخبين را عطف توجه بنمائيد ، بعد انتخاب‌شوندگان ، چون آن‌ها اصل و فاعلند ، انتخاب‌شدگان فرع و مفعولند . باز هم دربارهء حكومت بروجرد بعد اظهار نمودم كه به قدر سه دقيقه با شما كار دارم حالا ؟ يا بروم و دو ساعت ديگر يا وقت ديگر . بعد بلند شده از سايرين عذر خواست . رفتيم به اطاقى ، وزير فوايد و حكيم الملك آنجا بودند ، قدرى شوخى ، بعد چون خلوت نبود به اطاق ديگر تنها . در باب حكومت بروجرد كه يك ماه و نيم است كابينه سابق معطل و وعده‌هاى خلافش بروزكن دادند ، حال شما چه خواهيد كرد ؟ گفت همين دو سه روزه يا سردار جنگ يا نظام السلطان را معين مىنمايم . جلسه خانه ارباب كيخسرو بعد بلند شده ساعت دو به منزل ارباب كيخسرو رفته در بين راه هم از توپخانه تا به خانه صمصام هوا باد شديد پركثافتى احداث كرده ، وارد خانه ارباب كه شدم دبير ، آقا مرتضى ، ذكاء ، عز الملك ، رياضى ، ابو الفتح خان ، برادر عميد السلطنه در وزارت خارجه ، اورنگ و چند نفر ديگر بودند . ارباب اظهار داشت كه از امر گندم دولت استعفاء نموده‌ام به جهت حرف‌هاى مردم كه گندم را خورده‌ام . خيانت اقتدار الدوله در گندم عراق بعد اظهار داشت كه بهمن نامى از مأمورين من ، هفتاد خروار گندم دولت را از ملاير خورده و فرار كرده بود . به همه‌جا تلگراف كردم كه او را دستگير [ كنند ] . در عراق دستگير و به طهران آورده در حبس دولتى انداختمش و يك كاغذ از دمكرات‌ها ضد پارازيت براى من آوردند كه او را مستخلص نمايم ، قبول نكردم ،