سيد محمد كمره اى

166

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

بىشرمى يا از بچگى . شب را خوابيده صبح بلند شدم با فكر بدبختى مملكت از اين پرده‌هاى جديد كه انگليسىها در اين موقع قطحى فراهم مىآورند و ايرانى ماها هم همه طبقات ممتازين مشغول به انتفاعات شخصى و عامه بدبخت احمق و نفهم . مشكلات خانواده مساوات يكشنبه 16 رجب . - صبح به حمام رفته ، بين الطلوعين هوا مختصر ترشح و رعد پرآواز ، اما هوا قسمى شد كه خطر آمدن تگرگ بدبختى يا از باران‌هاى متوالى مبادا آفت به حاصل وارد شود . چايى بعد از حمام مصرف مىشد ، اكبر آقا آمد كه سردار جنگ گفته عرض حالت را بنويس تا من هم چيزى نوشته ، خودت نزد سردار اسعد ببر . اما من ميل ندارم بروم . گفتم همين مطلب را به سردار جنگ عرض نمايد . بعد ايشان رفته احمد را هم دو و نيم به ظهر مانده نزد عمه‌اش با بيست و پنج تومان وجه فرستادم كه اگر خودش برنج مىخواهد بخرد و الا من براى او بخرم ؛ بيچاره يك زن با پنج نفر اولاد ، مخارج فوق العاده ، دچار قحطى و ناخوشى حصبه ، زياد نمىداند چه بكند ، به من نوشته كه به مساوات بنويسم كه با اين قحطى و كمى معاش و فرستادن اطفال به مدرسه تكليف بخواهم . خيال مىكند مساوات شميران يا شهريار است . ناله و ضجه اطفال بعد مشغول باغچه و وجين شده ، ناهار آبگوشت خورده بعد از ناهار ننه اسماعيل دهشاهى گرفته با قدرى گوشت‌كوبيده به مريضخانه رفت . منهم قدرى وجين [ كرده ] و چايى خورده ، احمد هم از خانه عمه‌اش آمده ، دوازده تومان داده بود و سفارش عمه‌اش يك رى برنج و يك من روغن به جهت او بخريم . بعد بيرون رفته ، اما چه بيرونى ؟ ! ناله و ضجه اطفال ، زن‌ها و مردها . رنگ از گرسنگى به روها نمانده . رفتم ميدان پاى قاپق . آقا ميرزا ابراهيم علاف گفت آن روز [ براى ] آرد [ كه ] گفته بوديد اول پول بياوريد ، به مشهدى مرتضى برخورده بود . گفتم مرادم تعيين قيمت بود نه عدم اعتبار . بعد مقارن غروب درب خانه صدرائى احوالپرسى از او و برادرش نموده با نصير اشرف تا دم شمس .