سيد محمد كمره اى

114

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

ماجراى نامه به فرمانفرما بعد بيرون آمده ، دو به غروب براى آمدن عين الممالك به خانه آمده ، اول مغرب كه برحسب دعوت كميسيون برنج به خانه وزير فوائد عامه مىرفتم فكر حرف اين خيانت بزرگ كه براى من اين آقايان وطن‌پرست پيدا كرده و به واسطه حفظ شرافت من محفوظ داشته چه مطلبى است ؟ يادم آمد در هفت ، هشت [ ماه ] قبل ميرزا عبد المحمد شيرازى كه او را از دو سه سال قبل مىشناختم دو سه مرتبه مرا آمد و ديد و اظهار داشت كه شخص شيرازى از وطن خواهان حقيقى براى تجارت يا وصول طلب يا غيره اصفهان مىآمد ، يا جاى ديگر . چون محترم و متمول است و گرفتار به دست روسىها يا انگليسىها يا اجزاء فرمانفرما شده و به افتراء اينكه كاركن آلمان و يا عثمانى بود احتمال دارد تلفش نمايند ، تحقيق كردم اگر شما كاغذى به فرمانفرما بنويسيد يقينا اسباب استخلاص او فراهم مىشود ، و الّا شايد به كشتن برود ؛ امان ، دخيل . من گفتم كه با فرمانفرما ظاهرا دوستى شخصى دارم و ليكن با مرام و عقايد من دشمن و من هم با عقايد و مرام او دشمن . من مضايقه ندارم دوستانه بنويسم و همه‌گونه تملق براى استخلاص او به خرج ببرم اما مىترسم به‌عكس نتيجه بدهد . همين‌كه من توصيه او را نوشتم اگر آن شخص هم آدم وطن‌پرست حقيقى و فداكار نباشد ، شبهه براى فرمانفرما مىشود كه او را آدم كارى فرض نمايد و بيشتر او را تحت نظر ، حبس يا اعدام قرار دهد . اگر از اين جهت نمىترسيدم مىنوشتم . گفت نه ، قسمى بنويسيد كه رفع اين احتمال هم داده شود و فرمانفرما هرقدر باطنا با عقايد شما بد است اما خواهش شما را مسلما معمول خواهد داشت . شما بنويسيد من مىفرستم نزد كسان خودمان ، آن‌ها اگر كار را تنگ ديدند و صلاح دانستند به فرمانفرما بدهند و الا ندهند . بعد از چند روز دفع الوقت آخر باز آقا ميرزا عبد المحمد مرا ديده اظهار و اصرار نمود . رفتم درب حجره‌اش توى كاروانسرا و همانجا كاغذى به فرمانفرما نوشته به او دادم كه بفرستد . بعد از يكى دو ماه ، همان آقا ميرزا عبد المحمد مرا ديده صحبت تشكيلات و ضد تشكيلات را با من نمود . گفتم مگر شما داخل دمكرات شده‌ايد ؟ گفت بلى . گفتم حالا رسميت ندارد ، چون تشكيلات قانونى نيست و دمكرات‌هاى حاليه دمكرات نيستند ، با من قدرى دعوا كرد ، من هم مغلوب دعواى او شده ،