ميرزا قهرمان امين لشكر
85
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
پريشان است از اينكه از كسان جناب مستطاب امير نظام در باب قريهء شيخ سرمست ارومى امروز به او خيلى سختى شده بود . من هم حاجى حميد را براى آسودگى او پيغام داده بودم . جواب پيغام مرا هم نداده بودند . جناب امير نظام را اين اوقات خيلى تند خلق مىبينم . اگرچه زود منصرف مىشوند . حق هم دارند . روز چهارشنبه 21 شهر رمضان المبارك امروز بعد از آنكه از خواب برخاستم قدرى قرآن تلاوت كردم . فرستادم اسب درشكه حاضر كرده و جاى نماز و فرش به مسجد جناب مجتهد سلمه الله بردند . من هم كه آنجا رفتم جناب مجتهد خودشان تشريف نداشتند . آقا ميرزا احمد پسر ايشان كه امام جمعه است نماز كرده منبر رفتند و بسيار خوب حرف زدند و در آخر مرثيه هم ذكر گرفته و دستهء سينه زن و زنجيرزن و غيره آمدند و ملا نصير پسر مرحوم ملا اسد سلطان الذاكرين بالاى منبر رفتند و ذكر مصيبت نكرده از مردم تنخواه و مدد معاشى به قاعده كه همه ساله دارد خواست . هركسى قدرى كه ممكن بود صورت دادند . من هم ده تومان گفتم بدهند . خلاصه بعد از فراغت از نماز و غيره رفتم باغ شمال به نواب عليه عاليه انيس الدوله عرض اخلاص كردم . رفتم منزل و اطاق آقا رضاى خواجه كه سابقا پيش مرحوم آقاى مستوفى الممالك بود رفتم . خودش آنجا نبود و يك خواجهء ديگرى كه حاجى ابراهيم نام دارد به توسط او پيغام داده و عرض اخلاصى كرده مراجعت كرده و شب را هم خارجى نبود . سرشب افطار درستى نخوردم . بعد از نماز و غيره قدرى خوابيدم . وقت سحور بيدار كردند سحور صرف شد . سيد شوشترى آنجا بود . پس از آن دعاى سحر و غيره تلاوت كردم و نماز صبح و ادعيهء استمرارى را تلاوت كرده و خوابيدم . به تاريخ پنجشنبه 22 شهر رمضان المبارك اودئيل امروز ظهر از خواب برخاستم . سيد احمد هم بود . شستشوئى كردم و دو عدد ليمو و يك شيشه بهار براى والدهء ميرزا حسين خان فرستادم امان الله برده بود . آدمها حالا همه خوابيدهاند . ديروز دستخط مبارك شاهنشاهى را كه سواد آن در كتابچه است در منزل آقا رضاى خواجه گذاشتم كه به نظر عليه عاليه انيس الدوله برساند . و روز را مسجد