ميرزا قهرمان امين لشكر
35
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
خجالت كشيدم كه بگويم برخيزد ، و فرستادم دلاك بياورند اصلاحى در ريش و زلف من بكند . در اين بين حكيم فرنگى انگليسى با ميرزا علينقى مترجم آمدند چشم مرا ديدند . حالت مرا پرسيدند . آقا على بيان حال مرا كرده ، دستور العملى به اين تفصيل دادند . اولا دواى سابق را بطورى كه عرض شده ميل فرمائيد . روزى سه دفعه در پيالهء قهوهخورى هر دفعه يك فنجان صبح و يك فنجان ظهر و يك فنجان شب قبل از شام بخورم و اطراف چشم را از خارج با محلول شكر سرب بشويند كه دوا داخل چشم نشود . هفته سه مرتبه محلول را با سنگ جهنم ، با پر مرغ به داخل پلك چشم بزنيد ، در هر دو چشم بمالند . آنها رفتند ، ناهارى صرف شد ، و سيد شوشترى و يوسف خان و غيره بودند با پسرهاى ميرزا احمد لشكرنويس ، بعد از آن من قدرى خوابيدم . قبل از خواب ميرزا احمد ميرزاى مرحوم ضياء الدوله اينجا آمد « 1 » قدرى حرف زد و قدرى خوابيدم و بيدار شدم درد دلى پيدا شد و چاى صرف شد . بيرون رفتم و آمدم . محمد خان ، آقا على ، اصغر خان ، حاجى حميد بيك رفته بودند خانهء ميرزا اسحق پيشخدمت آمدند . در اين بين رقعه از جنرال قونسول فرنگى فرانسه [ رسيد ] كه فردا دو ساعت به غروب مانده چهارشنبه دويم را به ديدن من خواهند آمد . و امروز پاكتى از رئيس پستخانهء ساوجبلاغ رسيد كه به جناب مستطاب امير نظام دام اقباله نوشته بودند و مرا واسطه كردهاند كه امضاى مداخله به عمل موقوفات را كه جناب امين الدوله و جناب مجد الملك به او واگذار كرده است از جناب امير نظام گرفته براى او به توسط ميرزا علينقى فرستاده بود و عريضه هم پسر رسول آقاى مكرى كه قاسم آقا است نوشته است و تظلم كرده است كه در مطالبات تبعهء خارجه به او ظلم كردهاند . در طويلهء جناب مستطاب امير نظام بستى شده است ، حكم بشود اصل و فرع و طلب و قرض او را به اطلاع عاليجاه حاجى شيخ و چند نفر تجار رسيدگى نمايند . هرقدر طلب آنهاست با فرع تومانى يكصد دينار حساب نمايند و بگيرند . وقت مغرب حاجى حميد را فرستادم خدمت جناب مستطاب امير نظام ، هم دو فقره كاغذ رئيس پستخانهء مكرى ، كاغذ قاسم آقاى مكرى را برساند ، هم عذر رفتن مرا به حكمآباد بخواهد . رفت و مراجعت كرد و شب عزيز الله ميرزا و خانبابا خان آنجا بودند و پاكت را هم جناب مستطاب آقاى امير نظام دام اقباله نگاه داشتند كه جواب بدهم و
--> ( 1 ) - ميرزا احمد ميرزاى مرحوم محمد رحيم ضياء الدوله ، و پسر نايب السلطنهء مغفور بود و ساكن اردبيل بود ( خط امين لشكر در حاشيه ) .