ميرزا قهرمان امين لشكر

26

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )

باغ جديد باشد تشريف بردند و من به منزل محمد تقى خان ناظم ميزان رفتم . قدرى هم در آنجا بودم . شربت زرشك خوردم و برخاسته به منزل ميرزا يوسف خان آمدم . و چون امروز جناب امير نظام دام اقباله محرمانه به من گفتند كه [ از ] جناب مجتهد سلمه الله گله‌مند بودند ، پيغام بدهم كه ديدن عيد چرا نكردند ؟ من فرستادم حاجى جعفر گماشتهء جناب مجتهد را آوردند و به ايشان قدرى پيغامات دادم و به رقعه هم محرمانه نوشتم كه فردا ان شاء الله در باغ جناب مستطاب امير نظام به ديدن عيد ايشان بيايند . حاجى جعفر آمد و رقعه را دادم به او برد و امشب كسى پيش من نيست . تا چهار پنج ساعت از شب گذشته با آدمهاى خودم مشغول شدم ، شام آوردند خوردم خوابيدم . امروز كه يوم يكشنبه 21 شهر رجب المرجب سنهء 1306 [ است ] از خواب برخاسته نماز كردم دعا خواندم . مقرب الخاقان ميرزا حسن خان منشى اسرار مرحوم سپهسالار آمده چاى [ و ] قليان صرف شد ، برخاسته رفتند . آقا ميرزا سليمان آمد قدرى با او صحبت كردم . در اين حين جناب مستطاب امير نظام دام اقباله فرستادند كه من آنجا بروم ، و جناب حاجى ميرزا جواد مجتهد سلمه الله آنجا آمدند ، كه چون جناب امير نظام دام اقباله به توسط من محرمانه از ايشان گله كردند كه چرا ديدن عيد از من نمىكند و اين فقره اسباب مضمون و گله خواهد شد . من شب فرستادم حاجى جعفر را آوردند ، به توسط او پيغام به جناب مجتهد دادم . ايشان هم در كمال درستى و بىغرضى روز يكشنبه را آمدند ديدن جناب امير نظام دام اقباله العالى و قدرى نشسته و رفتند . و من منزل جناب امير نظام ناهار خوردم . طرف عصر آمدم منزل . و حاجى حسام الدوله وقت عصر ديدن من آمدند و استاد غلامرضاى صحاف اسلامبولى كه دكان او در بازار حاجى ميرزا ابو الحسن است كتاب روزنامه را دادم درست كنند ، و طرف عصر . . . « 1 » سه فقره كاغذ نوشتم به طهران : جناب امين السلطان ، وقايع‌نگار ، به مهديقلى خان ناظر ، دادم به على مدد برد به چاپارخانه . كاغذ آقاى امين السلطان دام اقباله سفارشى بود قبض آورد ، و شب را هم آقا جان و ميرزا سليمان و ميرزا محمود خان ، آقا على و محمد خان و اصغر خان بودند ، قدرى نشسته بازى كرديم . ميرزا سليمان دو مجيدى از من برد .

--> ( 1 ) - يك كلمه به خط امين لشكر در بالاى سطر ، شايد : بود .