محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
29
رستم التواريخ ( فارسى )
حاكم با صورت و دهن خونآلود ، بيرون آمده و به كسان خود گفت : « اين ايرانى ، هنوز ديوانه است . اگر برود ، فتنه و فسادى برپا خواهد كرد . » و او را از رفتن ، مانع شدند . نواب بندهپرور ، بهقدر يك كرور ، نقد و جنس به جهت پيشكش مهيّا نموده و با هفت نفر اشخاص فهيم سخنگوى تيززبان با فصاحت و بلاغت با برادرش - ابو الحسن - به جانب ايران فرستاد . چون به كشتى سوار شدند ، كشتى ايشان در دريا غرق شد و اشخاص و اموال ، ناپديد شد . و جسد ابو الحسن را از روى آب گرفتند و به مسقط « 1 » آوردند . و امام مسقط فرمود انگشترى الماس كه در انگشت ابو الحسن بود ، خرج دفن و كفنش نمودند . پس نواب بندهپرور را دوازده سال ديگر نگاه داشتند و راه آمد و شد و منافع و مداخل بر او بستند . تا آنكه حاكم كلكته مرد و حاكم ديگر به جايش نشست . و نواب بندهپرور با دختر جميلهء او آشنايى و محبت و الفتى پيدا نموده ، از وى خواهش نمود كه از پدرش رخصت خلاصى و نجات او را بخواهد . دختر ، نزد پدر ، واسطهء او شد و در حالت مستى ، حاكم ، رخصت داد . و چون به هوش آمد ، پشيمان شد و چارهاى نداشت - زيراكه در مذهب و طريقهء ايشان ، نقض عهد و ميثاق و برگشتن از قول ، كمال قباحت دارد . و چون نواب بندهپرور ، عازم سفر گرديد ، چند دانهء قيمتى از الماس و ياقوت رمّانى كه تخمينا قيمت آنها چهلهزار تومان بود ، با خود داشت و هزار تومان هم نقد داشت . حاكم كلكته به ديدنش آمد و با تعظيم و ادب به خدمتش عرض نمود كه : « هر قدر خرجى شما را ضرور است ، به شما پيشكش نماييم . » او با كمال تكبر ، جواب گفت كه : « تا سايهء پادشاه ايران بر سر ما مىباشد ، احتياجى به شما نداريم . » حاكم به وى عرض نمود كه : « نواب جعفر على خان را ما مرخص نموديم و به جهت وى به قدر كفايت معاش ،
--> ( 1 ) - پايتخت عمان .