محمد يوسف ناجى

28

رساله در پادشاهى صفوى ( فارسى )

مالك اشتر « مالك را پادشاه و مالك مصر فرمود » . مؤلف در اينجا به توجيهاتى كه در آثار ايرانشهرى ، اما تلفيق شده با متون دينى وجود داشت ، يعنى تلفيق پادشاهى انبياء و سلاطين ، روى آورده ضمن اشاره به اين‌كه « اهل هرروزگار از اهل حق بناى دين و تعيّش و زندگانى خود را بر كتاب خدا و سنت رسول اللّه و فرمان و تفسير ائمه هدى بايد بگذارند » بر اين نكته تأكيد دارد كه از يك سو « انبيا و اوصيا و علما و اتقيا و زهاد و عبّاد بمنزلهء عقل و علم و لشكريان او و معاونان دين » هستند و از سوى ديگر « پادشاهان و امرا و ساير لشكريان و معاونان ايشان بمنزلهء قوّه نفس و قشون و سايس اويند از جهت تدبير نظام انام كه به منزله بدان‌اند » . معناى اين سخن اين است كه بدون پادشاه نمىتوان روزگار را گذراند . اما به‌هرحال ، براساس آموزه‌هاى دينى و شيعى ، يك شرط دارد و آن اين است كه « پادشاه فرمانبردار انبيا و اوصيا » باشد و ديگر اين‌كه خود را « واجب الاتباع » نداند ، « بلكه خود را يكى از رعيّت انبيا و اوصياء شمارد » و همان‌طور كه قبلا گفته شد به امر به معروف و نهى از منكر بپردازد . اينجا جاى مرور بر گذشته و نتيجه‌گيرى است تا نويسنده ما بتواند وارد بحث‌هاى جديدترى شود : « پس از تمهيد اين مقدمه ظاهر شد كه اصل فرمانفرمايى از انبيا و اوصياست . پس پادشاهى از ايشان است ، چنان‌كه سابقا در اوّل رساله مذكور شد و ثانيا يا جبر و غصب است يا اختبار و آزمايش ؛ پس اوّلى در اهل اسلام جارى است ، وقتى كه