كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

286

ده سفرنامه ( فارسى )

از استقرار او در تبريز دستور داد تا تمام امرا و درباريانش هر كدام براى خود و عمله‌جاتش خانه‌هاى جديد احداث نمايند بطورى كه ايرانيها مىگفتند شاهزاده داراى خوى و طبيعت خاصى است كه مىتواند توده مردم را به خود جلب نمايد ( به گمان من حقيقت دارد ) حاكم شهر كه هنگام ورود به تبريز در منزل او اقامت داشتم مىگفت كه چندى قبل سه تن از فرزندان شاهزاده مرده بودند وزير با قيافه‌اى غمگين به ديدار شاهزاده رفت عباس ميرزا علت افسردگى وى را جويا شد وزير در ابراز پاسخ دچار ترديد شده بود ، شاهزاده مجددا پرسيد آيا بدبختى ديگرى روى داده است ؟ آيا باز هم روسها موفقيت‌هايى كسب كرده‌اند ؟ وزير پاسخ داد خير ! ولى اضافه كرد كه بچه‌هاى حضرت و الا بيمار هستند ! شاهزاده باز پرسيد كه آيا در چه وضعى هستند . وزير جواب داد كه به سختى بيمار هستند و ممكن است تا حال بدرود حيات گفته باشند و سرانجام ناچار شد كه حقيقت را به شاهزاده بگويد . شاهزاده گفت آنها مرده‌اند اما من چرا افسرده باشم براى اينكه كشورم چيزى را از دست نداده است اگر من سه تن از نوكران خوب و يا سه تن از سرداران رشيد خود را از دست مىدادم مىبايستى افسرده‌خاطر شوم اما فرزندان من هنوز طفلى بيش نبودند و خدا مىداند كه اگر آنها بالغ مىشدند مىتوانستند مردان لايقى براى كشورشان باشند يا نه ! عباس ميرزا هميشه لباس ساده‌اى بر تن دارد او غير از يك قباى كرباس ( يك نوع پارچه كتانى كلفت ) كه شال ساده‌اى بر روى آن دور كمر خود مىبندد هرگز لباس ديگرى بر تن نمىكند . هرگاه يكى از افسران او لباس يراق‌دوزى يا ابريشمى بر تن داشته باشد شاهزاده از وى مىپرسد فايده اين لباسهاى قشنگ چيست ؟ و به جاى خريد اين لباس آيا بهتر نبود يك اسب راهوار و يا يك